مهمان عجیب

:: مهمان عجیب


فَلَمّٰا رَأىٰ أَیْدِیَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قٰالُوا لاٰ تَخَفْ إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلىٰ قَوْمِ لُوطٍ (٧٠)هود


و چون دید دستهایشان به غذا دراز نمى ‏شود آنان را ناشناس یافت و از ایشان ترسى بر دل گرفت گفتند مترس ما به سوى قوم لوط فرستاده شده‏ ایم




تلفن زنگ زد معمولا شماره های ناشناس و تو خونه من جواب میدادم 

الو بله  سلام برای امر خیر مزاحم میشم گفتم بفرما .... و صحبت هایی بین ما رد و بدل شد  خیلی معمولی 

قرار شد که بعد از ظهر چهار شنبه بیان خونمون گفت که پسرشونو فعلا نمیارن هر چی من اصرار کردم که کی ما رو به شما معرفی کرده زیر بار نرفت که بگه

سعیده در موقعیتی بود که خواستگارای زیادی داشت همه مدل ولی این دیگه آخر مدل بود

روز چهار شنبه بعد از ظهر من خونه رو تمیز کردم میوه تر و تمیز هم خریدم

 تو پرانتز اینو داشته  باشید که یکی از محسنات اومدن خواستگار به خونه همین تمیز کردن و برق انداختن خونه بود

سعیده هم که از کلاس اومده بود خودشو آماده کرد 

ساعت تقریبا 4 بود که زنگ و زدن 

در و باز کردیم و با بفرما بفرما اومدن تو 

معمولا خانم ها که برای خواستگاری میرن  لباس های شیک و کیف و کفش  بالاخره مهمونیشونو می پوشن


تا اینجارو داشته باشید 

این دو تا خانم با مانتو و مقنعه اداری اومده بودن یعنی رنگ مشکی

روی مبل سه نفره که نشستن چسبیده بودن کنار هم انگار جا نبود 


چایی و میوه آوردم تعارف کردم اکه گفتید چی گفتن ؟؟؟

هر دو گفتن ما روزه هستیم!!!!!!

خدای من روز قحطی بود امروز روزه گرفتید 

خلاصه از آب و هوا و سیاست , جنگ ایران و عراق و نقش امریکا در جنگ   و اخبار روز از ما پرسیدن مثل مفتش ها جز اینکه حتی یک کلمه از سعیده بپرسن یا از داماد تعریف کنن .


گفتم نمی خواید از سعیده سوال کنید گفتن باشه بعد 

کلا داشتم دو تا شاخ بالای سرم در مییو وردم

یک دفعه پاشدن خدا حافظی کردن و رفتن

وای خدای من اینا کی بودن چی می خواستن و هزار سوال که تا صبح هممونو  دیوانه کرده بود 

حالا اصلا نمیدونستم کی معرف بود

هر چی فکر کردیم از هر آشنایی پرسیدیم کسی اینارو نمی شناخت


خدای من اینا جن بودن فرشته بودن دزد بودن ......

دیگه بعد از اون هر کس برای امر خیر زنگ میزد اول میپرسیدم کی معرف ما بوده و بعد جواب میدادم  

خدارو شکر که به خیر گذشت

منبع : درخشندهمهمان عجیب
برچسب ها : خونه ,سعیده ,خدای ,گفتن ,تمیز ,بفرما ,چهار شنبه

هیجان جنگ

:: هیجان جنگ

وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَیَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِینَ  193 بقره


"و با کفار جهاد کنید تا فتنه و فساد از روی زمین برطرف شود و دین خدا حاکم باشد و بس، و اگر (از فتنه) دست کشیدند (با آنها عدالت کنید که) تجاوز جز بر ستمکاران روا نیست.


✨✨✨


کوچه هایمان را به نامشان کردیم

که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم بدانیم

از گذرگاه خون کدام شهید است 

که با آرامش به خانه می رسیم




جنگ شروع شده بود حال و هوای زندگیمون تغییر کرده بود هیچی سر جاش نبود تو هر خونه ای سرک میکشیدی یه نشونه از جنگ داشت من دبیرستان و تازه شروع کرده بودم که جنگِ شروع شد 

مدرسه حالت عادی نداشت هر لحظه با صدای آژیر با وحشت کلاسو تر ک میکردیم نمیدونم به کجا به کدوم پناهگاه ولی همه میرفتیم تو حیاط تا وضعیت سفید شاید بعضی روزا چن بار تکرار میشد  و از درس درست و حسابی خبری نبود 

من تو  مدرسه کار فرهنگی زیاد میکردم یکی از کارا وقتی بود که رزمنده ها عملیات داشتن بچه هارو جمع میکردیم تو نماز خونه زیارت عاشورا میخوندیم برای پیروزی رزمندگان خلاصه مطلب اینکه زیاد درس جدی نبود 


یکی از کارایی هم که من دوست داشتم ملاقات مجروحان جنگی بود 

اون موقع دوست داشتم با یه رزمنده ازدواج کنم در واقع یکی از شرایطم بود خب خدارو شکر همینطورم شد حبیب یکی از جبهه برو های قهار محل بود که از قضا خواستگار بنده شد

 اومد خواستگاری.... وقتی فهمیدم بیشتر سال میره جبهه دیگه اصلا به هیچی برای بله گفتن فکر نکردم 


تا زمانی که جنگ تموم شد تقریبا تا عملیات مرصاد همیشه خودم راهیش میکردم برای رفتن به جبهه واینو یکی از افتخارات زندگیم میدونستم 

خدارو شکر جنگ تموم شد و ما هم برگشتیم به زندگی عادی که دیگه انگار اون عطر و بو خاص نداشت فقط کسانی که تو اون دوره هم سن و سال من  بودن شاید این احساس و درک کنن 

من واقعا شرمنده خانواده های شهدا مخصوصا همسرانشون هستم



کاش می شد به همان حال و هوا برگردیم


بـه زمــیــن و بــه زمـــان شهـــدا بـرگـردیــم



دور بـاشـیـــم از آئـیـنـه ی خــودبـیـنـی مـان

کـاشــــ می شد که دوباره به خـدا برگردیم

منبع : درخشندههیجان جنگ
برچسب ها : دوست داشتم

خنده

:: خنده

وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَأَبْکَى ۴۳ نجم


و هم اوست که مى ‏خنداند و مى‏ گریاند 



بعضی وقتا تو زندگی مسائل خنده داری میبینی یا میشنوی که هر وقت یادت میاد بازم خندت میگیره .


دهه 70 بود حالا نمیگم موز میوه اشرافی بود ولی نسبتا گرون بود و هر کسی توان خرید موز نداشت یا لااقل مثل میوه های دیگه نمیشد زیاد بخری .


فرزانه کوچیک بود فک کنم 3 سال داشت یه روز با هم رفته بودیم بیرون برای خرید ,تو راه که برمیگشتیم رفتم مغازه سبزی بگیرم که فرزانه چشمش خورد به موز های آویزون شده به سقف مغازه بعد هم اصرار که من از اینا میخوام !

منم دیدم پول تو کیفم نیست حالا اینم دار گریه میکنه میگه بخر .


خلاصه این که قران میگه ان کید کن عظیم درسته یه دفعه بهش گفتم :


ببین فرزانه اینا مال میموناس دیدی تو کارتون میرن بالای درخت تو جنگل از اینا میکنن میخورن


دیدم بچه کپ کرد


 با همون زبون بچگیش گفت مال میموناس من نمیخوام .


منم خوشحال و مسرور که تونسته بودم با یک ترفند ماهرانه ساکتش کنم برگشتیم خونه.


چند روز بعد ..


حبیب یه دوست داشت یادش بخیر غلام قمری خیلی شوخ بود , یعنی وقتی کنارش بودی حرف که میزد فقط باید دلتو میگرفتیو  میخندیدی.


با غلام ما رفت وآمد داشتیم چون خانمش هم با من دوست بود .


چند روز بعد فک کنم عصر جمعه بود رفتیم خونشون خب طبق معموله همه مهمونی ها میوه آوردن ,شانسه فرزانه دیدم روی میوه ها تعداد انگشت شماری هم موز بود .


غلام شروع کرد به تعارف که رسید به من و فرزانه من اول موز برنداشتم تعارف کردم بعد غلام گفت خودت نمیخوری یه موز بذار برا بچه.


 که چشمتون روز بد نبینه !!!


فرزانه با همون زبون بچگیش داد زد نه نه اینارو میمونای جنگل میخورن من نمیخوام نه نه....


آقا اینو که گفت غلام نمیتونست از خنده ظرف میوه رو تو دستش نگه داره


غلام گفت حبیب اینا چیه برا گدا بازی یاد بچه دادی ؟؟؟

حبیب هم گفت من نمیدونم


 که من مجبور شدم همه ماجرا رو تعریف کنم مگه دیگه غلام دست از سر ما برداشت هر وقت فرزانه رو میدید میگفت موز مال کیه ؟؟؟

و دوباره شروع به خنده...


خدایا به خاطر دوستای خوب , شادی خوب و خنده های حلال که تو نعمتشو دادی شکر


 

منبع : درخشندهخنده
برچسب ها : غلام ,فرزانه ,خنده ,میوه ,اینا ,حبیب ,زبون بچگیش ,همون زبون

تنها یک آرزوست

:: تنها یک آرزوست

آیه 28 سوره انعام:


"بَلْ بَدَا لَهُم مَّا کَانُواْ یُخْفُونَ مِن قَبْلُ وَلَوْ رُدُّواْ لَعَادُواْ لِمَا نُهُواْ عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ



بلکه (وبال) آنچه پیش از این پنهان می‌داشتند بر آنها آشکار شده و اگر بار دیگر هم (به دنیا) برگردند باز همان اعمال زشتی را که از آن نهی شدند اعاده خواهند کرد، و آنان دروغ می‌گویند




زندگی بی نهایت شادتر بود

اگــر 

در 80  سالگی به دنیا می آمدیم

و به تدریج

به 18سالگی می رسیدیم ....


مارک_تواین


امروز بچه ها رفتن مدرسه چه حال و هوایی

انگار شهر زنده شده بود همه چیز بوی نویی میداد

صدای ناظم از بلندگو برو تو صف ... 

 دلم یه دفعه هوای مدرسه کرد رفتم  سال 51  کلاس اول روپو ش آبی موهای بافته با روبان قرمز ویقه سفید با یه کیف دسته دار که همه چیز بوی عشق می داد


همه روزای اول قشنگه روز اول دانشگاه ......


کاش میشد بر گر دیم عقب کاش میشد دوباره شروع کرد یابه قول بچه ها از دستر 

 نمیدونم اگه دوباره میتونستیم بر گردیم بازم این لحظات لذت داشت یا نه!!!

 یا فقط یه بار چشیدنیه

راستی شما دوس داری برگردی از کلاس اول ؟؟؟

اگه بشه من برگردم  !!!!

دیگه نمیخوام معلم هارو دست بندازم 

دیگه نمیخوام غایب کنم بعد تو ماه صفر به ناظم بگم عروسی بودیم

دیگه نمیخوام قبل از اومدن معلم پای تخته چرت و پرت بنویسم 

دیگه نمیخوام اگه مبصر شدم اونایی رو که دوست نداشتم تو بد ها بنویسم


دلم میخواد  اگه برگشتم دیگه......

خدایا منو ببخش چقدر معلم آزاری کردم آمین

منبع : درخشندهتنها یک آرزوست
برچسب ها : نمیخوام ,معلم ,دیگه نمیخوام

یک قدم عقب تر

:: یک قدم عقب تر


لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلىٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ   23 حدید



این حقیقت را یادآور شدیم تا بر نعمت هایی که از دست داده اید ، اندوه مخورید و از آنچه خدا به شما ارزانی کرده است شادمان نباشید ، که خدا هیچ متکبّر فخرفروشی را دوست ندارد .



ﺗﻮﻯ ﺯﻧﺪ ﻫ ﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﺶﺑﻨ ﻧﺴﺖ!

ﺍﻨﻮ ﺗﻮ ﻧﺎﻫ ﻪ ﺑﻪ ﺬﺷﺘﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻓﻬﻤﺪﻡ.

ﻓﻬﻤﺪﻡ ﻪ ﺭﻭﺯﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻪ ﺧﻠ ﺳﺨﺖ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻡ،

ﺍﺻﻼً ﻓﺮ ﻧﻤﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ...

ﻓﻬﻤﺪﻡ ﻪ ﺭﻭﺯﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺮ ﺍﺯ ﺷﺎﺩ ﻪ ﻓﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻪ ﺗﺮﺍﺭ

ﻧﻤﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﺵ ﺗﺮﺍﺭ ﺷﺪ...


ﻓﻬﻤﺪﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﻪ ﺰﺍ ﺮﻪ ﺮﺩﻡ، ﻪ ﺣﺘ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺧﻢﺮﺩﻥ ﻫﻢ

ﻧﺪﺍﺷﺖ..!!

ﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﻪ ﺰﺍ ﺧﻨﺪﺪﻡ، ﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﻪ ﺮﻪ ﺁﻭﺭ

ﻫﻢ ﺑﻮﺩ...!

ﻪ ﻭﻗﺘﺎ ﺬﺷﺖ ﺮﺩﻡ ﻭ ﻪ ﻭﻗﺘﺎ ﺬﺭ...

ﻪ ﺭﻭﺯﺍ ﺯﻧﺪ ﺮﺩﻡ ﻭ ﻪ ﺭﻭﺯﺍ ﺭﻭ ﺳﺮ...

ﺑﺎﻻ ﻭ ﺎﻦ ﺯﺎﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﻦ ﺯﻧﺪ،

ﺍﻣﺎ...

ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﻦ ﺭﻭ ﻓﻬﻤﺪﻡ ﻪ:

ﻫ ﺰ ﺗﻮ ﺍﻦ ﺩﻧﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﺶﺑﻨ ﻧﺴﺖ...


حالا تو این سن دیگه انگار قدر خنده ها و گریه هارو میدونم دلم میخواد به بچه ها بگم قدر لحظه هاتونو بدونید که هرگز حتی طعمشم تکرار نمیشه 

حالا دیگه حرف مردم نگاه مردم برام اهمیت نداره انگار دنیا برام پررنگ تر شده و من سرسخت تر از قبل 

دیگه یاد گرفتم به هیچ چیز دل خوش نکنم واز هیچ چیز خیلی ناراحت نشم چون خیلی زود همه اینها چه خوشی و چه نا خوشی کم رنگ خواهد شد و از جلوی چشمت دور میشود

منبع : درخشندهیک قدم عقب تر
برچسب ها : ﻓﻬﻤﺪﻡ ,ﺭﻭﺯﺍ ,ﺭﻭﺯﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ

امان از دل زینب

:: امان از دل زینب


وَ سَیَعْلَمُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ (٢٢٧) شعراء



و به زودی کسانی که ظلم کردند خواهند دانست که به کدامین بازگشت گاه بازمی گردند.




تعزیه

نشسته بودیم به تماشای تعزیه ....

از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند دیدم که بازیگر نقش شمر چشمان خیسش را پاک میکرد

گناهی ندارد بنده خدا که بعد از این همه تمرین نمیتواند جلوی خودش را بگیرد 

شاید لحظه ای در ذهنش قیاس کرد این اسرا را با زن و فرزندان خودش، فقط قیاس کرد که به این حال افتاد.


تماشاگران زیادی آمده بودند 

جمعیت اشک میریختند و حال عجیبی داشتند...

نوبت طفل شش ماهه رسید

تعذیه خوان طفلی را در آغوش کشید

طفل آرام و قرار نداشت 

صدای گریه جمعیت بالا گرفت 

خدای من چه صحنه عجیبی بود، طفل سوزناک گریه میکرد

گویی واقعا تشنه بود و دلتنگ آغوش مادر

دستور شکافتن گلوی طفل به حرمله داده شد!

بازیگر نقش حرمله تیر را در کمان آماده میکرد 

به یکباره جوانی با هیبت نیرومندی از میان جمعیت برخواست و فریاد کشید تیروکمانت را زمین بگذار ملعون مادرم از حال رفت!

جوان گریه کنان و  هق هق زنان با صدای بلندی فریاد میکشید

جمعیت سکوت اختیار کرد

بازیگر نقش حرمله با آن هیکل و هیبت رنگ از رخساره اش پرید و روی زمین نشست و رو به بازیگر نقش شمر کرد و زجه میزد و میگفت نمیتوانم ، کار من نیست

مادرش فقط با دیدن صحنه ای ساختگی از حال رفته بود

میفهمی...؟!

فقط با دیدن صحنه ای ساختگی از حال رفت 

و من به رباب فکر میکردم که کودکش را در این حال دیده بود 

مادرش از حال رفت و با آب قندی دوباره حالش خوب شد 

و من به زینب کبری فکر میکردم که با لبهای خشکیده در تل زینبه زیر آفتاب سوزان گلوی برادر زاده اش را نظاره میکرد 

مادرش از حال رفت که اینگونه پسر جوان رگ غیرتش ورم کرد و طاقت نیاورد 

ومن به حسین فکر میکردم به ابوالفضل العباس به علی اکبر که با آن همه غیرت باید خواهر و مادر و دخترانشان را تنها میگذاشتند...

مادرش فقط صحنه ای ساختگی را دید و از حال رفت ...

جوان شیعه علی ست و حق داشت فریاد بکشد ، شیعه علی روی مادر حساس است

قلم میگوید این متن را همینجا رهایش کن 

که اگر ادامه دهی میرسی به در و دیوار و پهلوی شکسته ...

رهایش کن که میرسی به مولایت علی 

رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از علی و مصیبت هایش

رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از این همه عشق بی کران.....

رهایش کن که اینجا برای نوشتن از علی و آل علی هوا کم است...

علی_سلطانی

منبع : درخشندهامان از دل زینب
برچسب ها : رهایش ,مادرش ,صحنه ,جمعیت ,بازیگر ,نوشتن ,برای نوشتن ,دیدن صحنه

صفای دل

:: صفای دل


یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُون  َ ۳۵مائده



 اى کسانى که ایمان آورده‏ اید از خدا پروا کنید و به او [توسل و] تقرب جویید و در راهش جهاد کنید باشد که رستگار شوید 



شب جمعه یهو هوس زیارت کردم دلم میخواست یه جا برم که .....

 ساعت 10 شب حبیب خواب بود  سوییچ و برداشتیم با فرزانه رفتیم

شاه عبدالعظیم زیارتگاه تهرانی ها کسی که زیارتش مثل زیارت امام حسین در کربلاس

 

خیلی شلوغ بود اول یه سلام کردم به آقا دو رکعت نماز خوندم با زیارت نامه ولی دیگه انگار حال هیچ کاری نداشتم دلم میخواست فقط بشینم به در و دیوار نگاه کنم به مردم که هر کس یه کاری میکرد هر کی انگار یه کاری داشت ولی من هنوز داشتم خیره به همه نگاه میکردم انگار بعد از هزار بار اومدن اولین بارم بود داشتم به همه چیز فکر میکردم انگار یه نفر کنارم نشسته بود تا حرفای منو بشنوه تو فکرم هزران گفتگو گذشت  با خودم کلی حرف زدم بعد یک ساعت انگار احساس خوبی داشتم حالا باید برمیگشتیم 


راستی بعضی آدم ها اونقدر خوبن که انگِار همیشه هستن حتی وقتی بظاهر تو  این دنیا نیستن 

میشه همیشه کنارشون آروم گرفت خوش به حال ما تهرانی ها که شاه عبد العظیم داریم چه صفایی داره جاتون خالی قسمت شما هم بشه بزودی


 بطری وقتی پر است و می خواهی خالش اش کنی، خمش می کنی.

هرچه خم شود خالی تر می شود، اگر کاملا رو به زمین گرفته شود سریع تر خالی می شود.

 دل آرام هم همین طور است، گاهی وقت ها پر می شود از غم، از غصه ...

 هر گاه دلت پر شد از غم و غصه ها، خم شو و به خاک بیفت.

 این موجب می شود تو خالی شوی تخلیه شوی سبک شوی

منبع : درخشندهصفای دل
برچسب ها : انگار ,خالی ,داشتم ,کاری ,زیارت ,میکردم انگار

غروب دلگیر

:: غروب دلگیر

فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ اَلسَّعْیَ قٰالَ یٰا بُنَیَّ إِنِّی أَرىٰ فِی اَلْمَنٰامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَرىٰ قٰالَ یٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِینَ (١٠٢)

صافات



پس چون پسر با او به حد کار و کوشش رسید ، گفت: ای فرزند خردسالم ، من مرتب در خواب می بینم که تو را سر می برم ( کارد بر حلقومت می کشم ) ، پس بنگر چه نظر می دهی. گفت: ای پدر ، آنچه را مأمور می شوی انجام ده ، که به خواست خدا مرا از صابران خواهی یافت.


❤️❤️


غروب جمعه چقدر سنگینه انگار تمام شدنی نیست .


همه رفتن حمید, سعیده , فرزانه چقدر دلم براشون تنگ شده پر از بغضم میخوام با صدای بلند گریه کنم .


خیلی مغرورم هیچوقت نمیتونم کل احساساتمو خرج کنم و بهشون بگم که چقدر دوستشون دارم .


همیشه فکر میکردم جدا شدن از بچه ها راحته ولی الان دارم داغون میشم


 شیطنت های فرزانه ,اذیت های مردونه حمید و سعیده دختر خوبم که همیشه از اینکه کنارش باشم لذت میبرم.

 

ولی الان خونه خالیه و خلوت .


میدونید الان دلم برا کی خیلی سوخت رفتم تو سوره صافات داستان ابراهیم و اسماعیل.

 راستی چه امتحان بزرگی سر بریدن اسماعیل اونم جه پسری !!!!

 اگر اسماعیل دست پرورده ابراهیم نبود آیا باز هم ابراهیم پیروز معرکه بود ؟؟؟


من که میگم این امتحان پیروزش اسماعیل بود چرا که اسماعیل براحتی برای پیروزی پدر در امتحان او را یاری میکند بدون هیچ اعتراضی خود را در اختیار خواب پدر میگذارد تا هردو در این امتحان شاگرد ممتاز شوند .


آفرین و احسنت به پدر وپسر

خدایا زائران کربلا همه به این امید آمدن که سوار کشتی نجات حسین شوند خدایا  یه فکری به حال جامانده ها کن .

منبع : درخشندهغروب دلگیر
برچسب ها : اسماعیل ,امتحان ,ابراهیم ,الان ,چقدر

وقتی خدا میگه واااااای

:: وقتی خدا میگه واااااای




.  ویل للمطففین   1 مطففین


 وای به حال کم فروشان  



 کارگرى که از کار خود کم مى گذارد، آموزگار و استادى که درست درس نمى دهد کارمندى که به موقع سر کار خود حاضر نمى شود و دلسوزى لازم را نمى کند، همه مشمول این حکمند و در عواقب آن سهیمند.




شب تولد حضرت زهرا بود فردا عروسی سعیده بود داشتیم جهیزیه رو مرتب میکردیم برای فردا انگار أخر کار سختتر بود خیلی خسته شدیم دیگه حوصله نداشتم شام درست کنم تصمیم گرفتیم شام از بیرون بگیریم .


خیابون ایران از  محله هایی که غذاهاش معروفه ,خلاصه چون گرسنگی دیگه داشت امانمونو میبرید حبیب رو فرستادیم که سریع بره بگیره و زود بیاید.


حبیب با ترافیک زیاد اون شب , رفت و چن پرس جوجه و مخلفات گرفت ما که دیگه طاقت نداشتیم زود سفره رو آماده کردیم تا رسید شروع کردیم به خوردن ....


اولین قاشق رو که خوردم دیدم فرزانه ظرف غذاشو برد تو اتاق و داره تند تند با موبایلش عکس میگیره که شصتم خبر دار شد دوباره چشم های تیز فرزانه که تخصص در دیدن هر موجود یا شی در غذا داشت کار دستمون داده بود.


به من پیام داد کسی نفهمه یواش بیا تو اتاق منم با ترفندی رفتم تو اتاق  که دیدم تکه ای از جوجه رو گذاشته رو یه دستمال و انگار اوردش اتلیه عکاسی و  از همه زوایا ازش عکس گرفته بود.


خب حالا چی شده اومدی تو اتاق ؟؟ فرزانه گفت یه نگاه کن به این جوجه فقط صدات در نیاد که بقیه بفهمن ...


موجودی که انگار طاق باز دست هاشو باز کرده بود و با خیال راحت خوابیده بود روی جوجه و داشت مارو نگاه میکرد


وحشت کردم و حالم داشت بد میشد از اون دو قاشقی که خورده بودم.

 

خلاصه به حبیب و سعیده هم با اشاره گفتیم  دیگه نخورید ولی به داماد نگفتیم چون بنده خدا داشت با لذت میخورد با یک ترفندی غذا هارو جمع کردیم و آثار جرم هم در یک پلاستیک گذاشتیم و دادیم به حبیب تا ببره رستوران بظاهر معروف خیاباون ایران.

 

صاحب رستوران با دیدن صحنه و سند معتبر تقریبا لال شده بود , و در همون حال جاندار که حالا بیجان بود  داشت نگاهش میکرد وبا زبان بی زبانی بهش میگفت اخه بی انصاف من چه گناهی کردم که منو  با این جثه کوچیک کباب کردی !!


فقط بعد از  کلی معذرت خواهی پول غذا هارو  برگردوند.


خدایا با این خلق بی مروت چه کنیم ؟؟؟

منبع : درخشندهوقتی خدا میگه واااااای
برچسب ها : اتاق ,جوجه ,حبیب ,فرزانه ,کردیم ,انگار

ایام الله

:: ایام الله


وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسىٰ بِآیٰاتِنٰا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیّٰامِ اَللّٰهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ (٥) ابراهیم


ما موسى را با معجزه هاى خویش فرستادیم (و دستور دادیم ) که اى موسى ! مردمت را از ظلمتها به سوى نور بیرون آر و ایام الله را بیادشان آر که در این، (یادآورى)، براى هر صبور شکرگزارى عبرتى هست




چند سال پیش یه خونه دو طبقه داشتیم ؛ طبقه پایین خونه رو به سه تا دانشجوی پسر اجاره داده بودیم .

هر روز هر چی برای شام یا ناهار درست میکردم هر غذایی که بود براشون یه بشقاب میبردم ، انگار از گلوم پایین نمی رفت تا به پسرا غذا نمیدادم، اونا هم عادت کرده بودن چون آشپزی بلد نبودن .


خلاصه ، عید بود ما قرار بود بریم قشم ؛ پسرا هم اصرار کردن موقع برگشتن بریم روستاشون به نام  رومشگان ، که روستایی تو کوهدشت استان لرستان بود.


موقع برگشت از قشم  ، طبق قولی که داده بودیم راهمون رو کج کردیم به سمت استان لرستان تا رسیدیم به روستای زیبای پسرا 

عجب مناظری داشت!!!اونم تو بهار...


یه فرقی که با روستا های دیگه ای که تا حالا دیده بودیم داشت؛ این بود که تقریبا همه ی روستا کامیون داشتند. خیلی برامون جالب بود خونه هاشون همه بدون استثنا حیاط های خیلی بزرگ داشت که به راحتی کامیون میومد توش و بازم کلی خالی بود.


جاتون خالی شب آتیش زیادی تو حیاط درست کردند با کباب هایی به طول یک متر که من که تا حالا ندیده بودم ازمون پذیرایی کردند.

  فردا هم چن تا خانواده جمع شدند و مارو به صحرا بردند.

بازم اونجا بساط کبابو براه انداختن و خلاصه تلافی همه ی اون بشقاب  غذاهارو یه دفعه در اوردند.


وقتی از صحرا  برمیگشتیم یه سری کوه  بهمون نشون دادن و گفتن این کوه هارو که میبینید چینی ها توشون کار میکنن و دنبال نفت میگردن !!!

خودشون تجهیزات اوردن با مهندس و کارشناس ، ولی کارگرای بومی همین روستا های اطرافو به کار میگیرند.

 


میگفت روستایی ها، هر روز تو پرژه اینا کار میکنن، بدون حتی یه روز تعطیلی!


تا اینکه عاشورا نزدیک بود کارگرا گفتن ما فردا هیچ کدوم سر کار نمیایم!


 چینیا فکر کردن کارگرا اعتراض دارن یا میخوان اعتصاب کنند!!!


گفتند سرپرست کارگاه رو بگید بیاد با هم حرف بزنیم ببینم چی میخوان؟! 

گفتن بابا ما چیزی نمیخوایم، فقط تو اون یه روز کار نمیکنیم!

 حتی چینی ها گفتند حقوق دو برابر تا چند برابر هم بهتون میدیم ،نباید کار بخوابه؛ کارگرا قبول نکردند و گفتند : اگه همه این دم و دستگاه حفاریو به ما مفتی بدید یه نفر روز عاشورا اینجا کار نمیکنه!

 واونا هاج و واج مونده بودن مگه این چه روزیه که حاضر نیستند با دستمزد بالا هم کار کنند!


 البته تو حرفاشون تهدید هم داشتن که اگه نییاید دیگه کار خبری نیست و اینا...

ولی کاگرا گفتن اصلا مارو بیرون کن برامون مهم نیست . 


خلاصه سرپرست کارگرا گفت خودتونو خسته نکنید اینا نه با پول نه تهدید ، روز عاشورا کار نمیکنند.


جانم فدای حسین ، این چه عشقیه که با دنیا عوض نمیشه؟!

☘ جانم حسین جانم حسین ☘

منبع : درخشندهایام الله
برچسب ها : گفتن ,کارگرا ,گفتند ,جانم ,حسین ,عاشورا ,جانم حسین ,استان لرستان ,داده بودیم ,ایام الله

امروز

:: امروز


وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فٰاعِلٌ ذٰلِکَ غَداً (٢٣)کهف


هرگز در مورد کارى نگو «من بعدا آن را انجام مى دهم»

امروز چه کلمه زیبایی 

دوستش دارم 

آخه دیروز که تموم شد  منو ترک کرد و رفت هر چقدر هم غصه بخورم دیگه برنمیگرده 


فردا هم که قرار برای من باشه شاید بیاد شاید 

نیاد


شاید بیاد و من نباشم 

پس امروزو دوست دارم 

تصمیم های خوبمو اجرا میکنم

با همه میخوام مهربون باشم

غلط های مشق دیروزمو صحیح میکنم تا نمره دیکته فردام بهتر بشه

من امروزو دوست دارم 

مخصوصا اگر پاییز باشه

خدایا دیرزمو ببخش

 امروزمو زیبا

 و فردامو درخشان کن 

آمین

منبع : درخشندهامروز
برچسب ها : دارم  ,دوست دارم  ,امروزو دوست ,شاید بیاد

کاش مثل پدر باشم

:: کاش مثل پدر باشم


وَأَنفِقُوا مِن مَّا رَزَقْنَاکُم مِّن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِی إِلَىٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَأَکُن مِّنَ الصَّالِحِینَ 10 منافقون


از آنچه به شما روزی داده‌ایم انفاق کنید، پیش از آنکه مرگ یکی از شما فرا رسد و بگوید: «پروردگارا! چرا (مرگ) مرا مدت کمی به تأخیر نینداختی تا (در راه خدا) صدقه دهم و از صالحان باشم؟!



حسرت چیه ؟؟؟

تودنیا تو آخرت انگار دست بردار نیست .

تو دنیا که به همون سفارش شده حسرت نخوریم مخصوصا حافظ قرآن که پیامبر عزیزمون میفرماید اگه حافظ به چیزی که دیگران دارند حسرت بخوره کافره .

ولی امروز سوره منافقون میخوندم آیه میگه بزرگترین پشیمانی در هنگام مرگ که پرده ها کنار میره اینه که چرا انفاق نکردم و از خدا میخواد که یه فرصت بهش بده برگرده و صدقه بده تا از صالحان بشه آیه خیلی جالبه تو آیات دیگه از گروه صالحین شدن خیلی انگار سخت بود ولی اینجا میگه صدقه بدم تا از صالحین بشم.

راستی ما حتما باید به زمانی برسیم که نقط صفر مرزیه بعد بخوایم کار خوب بکنیم واقعا لااقل برا خودم متاسفم که همش یادم میره

 چقدر قرآن قشنگه خدا!!!

یه خونه داشتیم غیر از اون جایی که توش زندگی میکردیم چند طبقه بود زیر ساختمونش چن دهنه مغازه و بانک صادرات بود یه زیر پله کوچیک هم بین این مغازه ها بود ,که پدرم همه ساختمونو اجاره میداد در ضمن یه شریک هم داشت به نام آقای مهدوی که چون به پدرم اعتماد داشت همه اختیارات با پدرم بود و ایشون سر برج میومد و سهم کرایشو میگرفت .

آقام یه پسر عمو داشت که آدم ضعیفی بود از همه نظر هم جسمی هم مالی

برا همین  زیر پله رو اجاره داد بهش تا پینه دوزی کنه اونم با چن تا ابزار ساده شروع کرد خلاصه اسم این پسر عمو هم رفت تو لیست مستاجرا تا چندین سال ...


وقتی پدرم فوت کرد برای تقسیم ارث باید خونه رو میفروختیم که بانک صادرات تمام ساختمونو یکجاخرید و باید همه تخلیه میکردن از جمله پسر عمو آقام 

شریکمون رفت سراغش بهش گفت باید تخلیه کنید تا حالا تو این چند سال آدم خوبی بودی کرایه سر وقت دادی و هر سال هم اضافه کردی ممنون ولی حالا باید بری .

اینو داشته باشید فقط ببینید این پسر عمو چی گفت؟؟..

گفت : مگه من تا حالا به شما یه قرون کرایه دادم که شما میگی سر وقت کرایه دادی؟

آقای مهدوی گفت یعنی چی؟من تو این چند ساله دنگ کرایه شما رو از حاجی میکرفتم چی میگی ؟

گفت: حاجی به من اینجا و رایگان داد گفت تا هر وقت خواستی اینجا کار کن فکر پول هم نباش .

باورتون میشه !!!!

پدرم کرایه که ازش نمیگرفت حتی به شریکش نگفته بود واز خودش به جای پسر عموش کرایه هم میداد 

عزیز دلم پدر خوبم خدا رحمتت کنه چقدر لوطی بودی چطوری انفاق کردی که هیچکس تا بعد از مرگت نفهمید آفرین پدر خوبم برا منم دعا کن تا باقیات و صالحات شما باشم . 

دلم برات خیلی تنگ شده

ن

منبع : درخشندهکاش مثل پدر باشم
برچسب ها : کرایه ,پدرم ,حالا ,خیلی ,صدقه ,حسرت ,آقای مهدوی ,بانک صادرات

پاییز من

:: پاییز من

غَیْثٍ أَعْجَبَ اَلْکُفّٰارَ نَبٰاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطٰاما...20 حدید


بارانی است که گیاهی در پی آن از زمین بروید که برزگران را به شگفت آرد و سپس بنگری که زرد و خشک شود 



ﻗﺸﻨ ﺗﺮﻦ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﻪ ﻣﺷﻨﺎﺳﻢ ﺴﺎﻧ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻪ ﺷﺴﺖ، ﺭﻧﺞ، ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻭ ﺧﺴﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﺭﺍﻩِ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻕ، ﺑﺎﺯﺎﻓﺘﻪﺍﻧﺪ. ﺍﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ، ﻗﺪﺭﺩﺍﻥِ ﺯﻧﺪﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺣﺴﺎﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻤﺪﺭﺩ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻧ ﻭ ﻧﻮﻋ ﺗﻮﺟﻪِ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨ ﻭ ﻋﻤﻖ، ﺳﺮﺷﺎﺭ ﻣﻨﺪ. ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻗﺸﻨ ﺍﺗﻔﺎﻗ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﻤﺁﻨﺪ.


ﺍﻟﺰﺍﺑﺖ ﻮﺑﻠﺮ ﺭﺍﺱ


چقدر دوست دارم مثل پاییز باشم و از زرد و قرمز شدن نترسم دوست دارم با رنگ زرد و خشک انتظار بهار زیبا را بکشم که حتما آمدنی ست 

چقدر دوست دارم پاییز باشم 

پاییز روزهای امید من است پر از هیجان زندگی 

پاییز مرا عوض می کند 

پاییز برنامه زندگی من است 

پاییز یعنی دوباره زندگی با همه مشکلات

خوش آمدی پاییز رنگارنگ دوستت دارم

منبع : درخشندهپاییز من
برچسب ها : پاییز ,دوست ,دوست دارم ,دارم پاییز ,چقدر دوست

عزیز

:: عزیز


  فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا اَلضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا اَلْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اَللّٰهَ یَجْزِی اَلْمُتَصَدِّقِینَ (٨٨)یوسف


پس چون [برادران] بر او وارد شدند گفتند اى عزیز به ما و خانواده ما آسیب رسیده است و سرمایه‏ اى ناچیز آورده‏ ایم بنابراین پیمانه ما را تمام بده و بر ما تصدق کن که خدا صدقه‏ دهندگان را پاداش مى‏ دهد



شاید بشه بعضی وقتا, بعضی جاها مزه بهشت رو احساس کرد 

قدم زدن در جابی که انگار پر از امنیته 

پر از عشقه

یه وقتایی تو دلمون حرفایی هست که انگار برای هیچکس نمیتونیم بگیم 

دلت کسی رو میخواد مهربون ,امین و مشگل گشا 


تا با خیال راحت کنارش بشینی و دردل کنی 

اونقدر که وقتی داری از پیشش میری کلی سبک شدی 

دلت میخواد دوباره شروع کنی از اول , دوست داری خوب بشی خوبتر و خوبتر 

انگار دلت مثل آینه میشه , صاف صاف

جایی که همه  دست خالی میرن و دست پر برمیگردن و حالشون خوب میشه !!!

 

کنار حرم وایسادم و بدون مقدمه شروع کردم به حرف زدن و مطمئن بودم کلمه به کلمه عزیز گوش میده و داره برام یواش یواش زیر لب  دعا میکنه . 

حالا اطمینان دارم حالم بهتر از این خواهد شد .

ممنونم که منو دعوت کردی خیلی خوش گذشت منتظر دعوتنامه بعدی هستم.

منبع : درخشندهعزیز
برچسب ها : انگار ,عزیز

فرار

:: فرار

وَ قَضىٰ رَبُّکَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً إِمّٰا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ اَلْکِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ کِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً کَرِیماً (٢٣) اسراء


پروردگارت مقرر داشت که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید. هر گاه تا تو زنده هستی هر دو یا یکی از آن دو سالخورده شوند، آنان را میازار و به درشتی خطاب مکن و با آنان به اکرام سخن بگوی‏ 



چند روز پیش سر کلاس دانشگاه داشتیم در باره حقوق پدر و مادر بحث میکردیم رسیدیم به کلمه اف .

 دلم میخواست یه جوری کلمه اف رو اندازشو بگم که برای بچه ها قشنگ جا بیفته.


گفتم اگه یه سنگریزه خیلی کوچیک تو کفشت باشه چقدر میتونی راه بری؟؟؟

گفت شاید چند قدم بیشتر نتونم ...اصلا اعصابم خورد میشه زودتر میخوام  کفشمو در بیارم .


گفتم خب این یعنی اف، یعنی وقتی یه چیز کوچیک که به نظر خودت بی ارزشه به پدر و مادرت میگی، دیگه نمیتونی راه بری و پیشرفت کنی انگار از دنیا عقب میفتی، دیگه شاید هر چی برنامه بریزی به هدف نرسه و این وحشتناکه  


بچه ها رفتن تو فکر !!!!



پنجم دبستان بودم  مامانم روی پله حیاط نشسته بود داشت بافتنی میبافت منم داشتم مشق مینوشتم که دیدم خانم همسایه سراسیمه اومد تو حیاط که بدادم برسید دخترم از ظهر تا حالا از مدرسه بر نگشته !!!

رفتم مدرسه ، گفتن اصلا امروز مدرسه نیومده !!! گریه میکرد هی میگفت: حاجی کجاست بگید چکار کنم ؟


منتظر شدیم تا آقام اومد گفت چی شده ؟


خانم همسایه گفت دخترش دیروز نمیدونم سر چی با باباش دعواش شد ، بعد دعوا هم گفت من از این خونه میرم تا از دستتون راحت شم !

ما فکر کردیم الکی میگه حالا عصبانیه ولی انگار واقعا رفته .


آقام گفت سوار ماشین شو بریم کلانتری خبر بدیم ، خونه فامیل , اشنا هم داری بگو بریم ببینیم ، شاید رفته باشه اونجا .

آخر شب بود آقام اومد خونه ولی... دست خالی ...


همه جا رفته بودن ولی دختر انگار راس راسی فرار کرده بود! من که خیلی به قولی فضول بودم، همش پیگیری میکردم ببینم آخرش چی میشه  !


اون سالها همه تلویزیون نداشتند ما یه تلویزیون مبله بزرگ داشتیم که ساعت 4 بعد از ظهر روشن میکردیم ،چون برنامه ای نداشتن ، عکس گمشده هارو نشون میدادن !

 .

تصمیم گرفتیم اگه پیدا نشد تا فردا عکسشو بدیم جام جم تا تو تلویزیون نشون بدن .


ولی بگم این پدر و مادر داشتن سکته میکردن و آقام هم که یه خورده همچین عصبی شده بود، گفت  اگه این دختر خودم بود برمیگشت  میکشتمش من که  ترسیدم ،تصمیم گرفتم اگر یه روز فرار کردم هیچوقت برنگردم تا لااقل زنده بمونم

.

.

 آخه دختر بابات یه چیزی بهت گفت باید فرار کنی ؟

  


بعد از چند روز .....


مدیر مدرسه با دختر و یه زن و مرد جوان اومدن  خونه


حالا جریان پیداشدن


وقتی دختر همسایه دیر وقت تو خیابون سرگردان میرفته،  یه ماشین جلو پاش وایمیسه که یه زن و شوهر جوان تو ماشین بودن .

ازش میپرسن دختر اینجا تنها چکار میکنی میگه هیچی !!!

زن و مرد جوون که انگار متوجه چیزی شده بودن بهش میگن بیا با ما بریم خونه ما ,دختر هم که خسته شده بوده از خدا خواسته سوار ماشین میشه .


زوج جوون هر چی بهش میگن دختر خونت کجاست تا ما ببریمت خونه میگه من دیگه نمیخوام برگردم خونمون .


خلاصه اونا با سوال هایی مثل اینکه مدرستون کجاست اسم مدرستون چیه تونستن یه ادرس از مدرسش پیدا کنن .


فردا اون آقا به بهونه سر کار رفتن میره مدرسه رو پیدا میکنه و با مدیر صحبت میکنه و مدیر آدرس خونشونو میده و قرار میزارن با هم ببرنش خونشون.

 و زن و مرد جوان که واقعا خدا خیرشون بده دختر همسایه رو آوردن خونه و از پدر و مادرش خواستن دیگه چیزی بهش نگن .


همیشه در حق بچه ها دعا کنیم که آدم های خوب سر راهشون قرار بگیره  و از شر شیطان محفوظ بمونن ان شاالله

منبع : درخشندهفرار
برچسب ها : دختر ,خونه ,مدرسه ,ماشین ,آقام ,انگار ,دختر همسایه ,سوار ماشین ,آقام اومد ,خانم همسایه

دعای گرسنه

:: دعای گرسنه


اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکٰاةٍ فِیهٰا مِصْبٰاحٌ اَلْمِصْبٰاحُ فِی زُجٰاجَةٍ اَلزُّجٰاجَةُ کَأَنَّهٰا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاٰ شَرْقِیَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِیَّةٍ یَکٰادُ زَیْتُهٰا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ نُورٌ عَلىٰ نُورٍ یَهْدِی اَللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (٣٥)نور


خداوند نور آسمان ها و زمین است ( روشنی بخش آنها ، هدایت گر اهل آنها و مدبر امور آنهاست ) داستان نور او ( دین و کتاب او ) مانند چراغدانی است که در آن چراغ پرفروغی است و آن چراغ در میان شیشه و آن شیشه همانند ستاره ای فروزان و نورانی است ، آن چراغ افروخته می شود از ( روغن ) درخت پربرکت زیتونی که ( از نظر محل ) نه شرقی است ( که آفتاب وقت عصر بر آن نتابد ) و نه غربی ( که آفتاب وقت صبح بر آن نتابد بلکه در محلی است که دائما خورشید بر آن می تابد ) ، روغن آن ( از صافی و شفافی ) نزدیک است که بدرخشد هر چند بدان آتش نرسد. نورهایی است انباشته بر یکدیگر ( نور زیت و چراغ و شیشه و چراغدان یعنی نور بودن خدا در بالاترین درجه تصور است ) خداوند به سوی نور خود ( دین خود ) هر که را بخواهد ( به راهنمایی خاصه ) هدایت می کند. و خداوند برای مردم مثال ها می زند و خدا به همه چیز داناست



تا حالا شده هوس یه غذا بکنید و خیلی زود به آرزوتون برسید خیلی خوشحال میشیدو میگید خدا دعای شکمو رو زود استجابت میکنه


آخه میگن وقتی دعا طوری باشه که استجابتشو حس کنی اون دعا زود مستجاب میشه 

مثل طلب غذا وقتی ما هوس یه غذارو میکنم مزه غذارو تو دهنمون احساس میکنیم در واقع داریم انگار از خوردنش لذت میبریم

اگه میتونستیم این حس و تو دعا های دیگمونم داشته باشیم  زودتر به نتیجه میرسیدیم


استاد دباغ سر کلاس به آیه 35 سوره نور که رسیدیم گفت با بچه های قرآنی رفته بودیم مشهد که خیلی گرسنه بودیم به بچه ها گفتم هر کس 3 بار آیه نور و بخونه حتما غذای خوبی گیرمون میاد خلاصه همه با هم خونده بودن که خدا رو شکر دعاشون مستجاب شده بود و همگی دعوت شده بودن به  غذای حضرتی


تا اینجا داشته باشید


روبروی خونمون چن شب عزاداری بود خیلی شیک و با کلاس و غذای انصافا خوشمزه

 تو پرانتز من آدم بد غذایی هستم به هر غذایی نمیگم خوشمزه پرانتز بسته 


چن شب مهمان این روضه بودیم شب آخر یه کار پیش اومد نتونستم سر وقت برسم

 

 خونه هم شام نداشتیم و خیلی هم گرسنه بودم دیدم تو این ساعت غذا  تموم که شده هیچی فک کنم همه چی هم جمع کرده باشن که یه دفعه یاد این آیه افتادم تا خونه کلی این آیه رو تکرار کردم رسیدم در خونه دیدم صاحب عزا داری داره دم در از مهمونای خصوصیش خداحافظی میکنه که منو دید منم از فرصت استفاده کردم گفتم نتونستم به روضه برسم گفت وایسا ؤ... خودش رفت و برامون غذا اورد و تصور کنید این صحنه رو آدم گرسنه, دیر وقت  و غذای گرم و خوشمزه 


خدایا هیچ گرسنه ای در روی کره زمین بی روزی نماند 

آمین

منبع : درخشندهدعای گرسنه
برچسب ها : گرسنه ,خیلی ,اَللّٰهُ ,چراغ ,غذای ,شیشه

کاش بزرگ.نمیشدن

:: کاش بزرگ.نمیشدن




وَ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ (٩٠) هود


و از خدای خود آمرزش طلبید و به درگاهش توبه و انابه کنید که خدای من بسیار مهربان و دوستدار بندگان است.


❤️

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند فضای منزلتان خالی از نقاشی های کودکانه خواهد شد؛

دیگر اثری از شکلک های خندان بر روی دیوارهای خانه، حک کردن اسامی بر روی پارچه ی دسته ی مبل ها و طرح های لرزان انگشتی بر روی شیشه های بخار گرفته ی پنجره های خانه، وجود نخواهد داشت.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند دیگر اثری از هسته های میوه ها در زیر تخت ها وجود نخواهد داشت.

در آن روز می توانید مدادی را بر روی میز برای یادداشت کردن پیدا کنید و شیرینی داخل یخچال باقی خواهد ماند.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند می توانید برای خود غذاهای بخارپز به جای ساندویچ هات داگ یا همبرگر درست کنید.

می توانید زیر نور شمع غذا بخورید بدون آنکه نگران دعوای فرزندانتان برای فوت کردن شمع ها باشید.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند زندگیتان متفاوت خواهد شد آنها آشیانه تان را ترک خواهند کرد و خانه تان آرام.. ساکت.. خالی و تنها خواهد شد.

در آن زمان است که به جای چشم انتظاری برای فرارسیدن «روزی»؛

دیروزها را مرور خواهید کرد.. یعنی در آن روزها دلتنگ امروزتان خواهید شد..

پس امروزتان را با آنها عاشقانه زندگی کنید..



داشتم تو خیابون میرفتم که گریه شدید یه کودک منو بطرف خودش کشوند مادری که میزد تو صورت بچه واقعا نتونستم جلوی خودمو بگیرم از پشت ,دست مادر رو گرفتم التماسش کردم ...ترو خدا به خاطر من نزن .


مادر خیلی عصبانی بود و بچه به هق هق افتاده بود .


بغض تمام گلومو پر کرده بود چشمام پر از اشک بود مادر که دید من دارم گریه میکنم گفت نمیزنم باشه مادر شما برو .


دلم میخواست داد بزنم و با صدای بلند گریه کنم گلوم از درد میسوخت 


حالا که به این سن رسیدم یادم میاد که 

بچه ها رو سر چیزای کوچیک و بی ارزش بعضی وقتا تنبیه میکردم بسیار استغفار کردم ولی کاش ....


خدایا منو ببخش برای کارهایی که از روی خشم و بدون فکر و از روی هوای نفس انجام دادم 

منو ببخش اگر مادر بدی بودم و نتونستم اون حق مادری که تو بهای آن را بهشت قرار دادی ادا کنم 

خدای خوبم برای همه چیز از تو عذر میخوام


امروز خیلی ناراحتم نمیدونم چرا ... خدایا کمکم کن....




منبع : درخشندهکاش بزرگ.نمیشدن
برچسب ها : مادر ,فرزندانتان ,روزی ,هنگامی ,شوند ,خدای ,روزی هنگامی ,بزرگ شوند ,فرزندانتان بزرگ ,نخواهد داشت ,دیگر اثری

خدایا دوستت دارم

:: خدایا دوستت دارم


وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِی لَشَدِیدٌ (٧)ابراهیم


و نیز به یاد آورید هنگامى را که پروردگارتان اعلام داشت: «اگر شکرگزارى کنید، (نعمت خود را) بر شما افزون خواهم کرد; و اگر ناسپاسى کنید، مجازاتم شدید است!»

دیروز دانشگاه یکی از بچه ها در باره آیه 7 سوره ابراهیم کنفرانس داشت خیلی جالب بود کلی در باره شکر حرف زدیم من یه چیزایی بعد از کنفرانس برا بچه ها گفتم بحث خوبی شد .

برا بچه ها خیلی جالب بود تشکر خدا از مردم .

ما انگار هر وقت چیزی از کسی بهمون میرسه تشکر میکنیم ولی خدا چرا؟؟؟


ولی بعدش رفتم تو فکر  که منم بشینم یه خورده با خدا حرف بزنم چن وقته یادم رفته تشکر کنم  یهو دلم برا خدا تنگ شد انگار خیلی وقت بود یه دل سیر با خدا حرف نزده بودم راستی چقدر خوبه که خدایی به این خوبی داریم که همیشه هست همیشه میشنوه و همیشه جواب میده خدایا دلم میخواد  با تمام وجودم فریاد بزنم که دوستت دارم


❤️❤️❤️❤️

ﺧﺪﺍﺎ؛

ﺍﻣﺸﺐ ﻣﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﻢ "ﻣﺘﺸﺮﻡ"

ﺍﻣﺸﺐ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻨﻢ ﻪ ﺑﺎﺪ ﺑﻮﻢ:

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ! ﻣﺘﺸﺮﻡ...


ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺰﻫﺎ ﻪ ﺑﺩﺭﻎ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺨﺸﺪﻩﺍ...

ﺳﻼﻣﺘ، ﺷﺎﺩﻣﺎﻧ ﻭ ﻣﻮﻓﻘﺖ؛

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﺱﻫﺎ ﺳﺨﺘ ﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻤ ﺮﺩﻧﺪ

ﺧﻮﺩﻡ ﻭ ﺩﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺸﻨﺎﺳﻢ.

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺮﺻﺘﻬﺎ ﻪ ﺑﺮﺍ ﺍﺠﺎﺩ ﺻﺒﺮ، ﻣﺪﺍﺭﺍ ﻭ ﺍﻣﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﺴﺖﻫﺎ ﻪ ﺗﺤﻤﻞ ﺮﺩﻡ؛

ﺮﺍ ﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﻭﺗﻨ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪ، ﻭ ﺍﻦ ﺭﺍ ﻪ ﻧﺒﺎﺪ ﺩﺭ ﻫﻨﺎﻡ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﻇﻔﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺒﺮﺩ.

ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺭﺎﺑﻢ ﻪ ﺩﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺴﺖ، ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﻦ، ﺍﺣﺘﺎﺝ ﺑﻪ ﺩﺳﺖﻫﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻪ

ﺎﺭﺮﺷﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ.


ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ!

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺎﻓﺘﻪﻫﺎ ﺯﺎﺩﻡ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻭﺍﻗﻌﺖ ﻭ ﺭﺍﺳﺘ.

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺰﻫﺎ ﺧﻮﺑ ﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ ﻭ ﺰﻫﺎ ﺑﺪ ﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﻓﺮﺍﺭ ﺮﺩﻩﺍﻧﺪ.

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﺮﺍ ﺭﺍﻩﺣﻞﻫﺎ ﻪ ﺪﺍ ﺮﺩﻩﺍﻡ ﻭ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﻫﺎ ﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﺮﻭﺭﺵ ﺩﺍﺩﻩﺍﻡ.

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﺮﺍ ﺮﻭﺯﻫﺎ ﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺯﺒﺎ ﻪ ﺯﻧﺪ ﺮﺩﻩﺍﻡ.

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧاطرﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍ ﻪ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧ ﻪ ﺩﺍﺭﻡ.

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻧ ﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺘﺎﺑﻬﺎ ﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩﺍﻡ.

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﺮﺍ ﺳﻔﺮﻫﺎ ﻪ ﺭﻓﺘﻪﺍﻡ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎ ﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩﺍﻡ.

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻤﺎﻣ ﻣﻨﺎﻇﺮ ﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺗﺤﺴﻦ ﻭﺍﺩﺍﺷﺘﻪﺍﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﺪ ﻪ ﺩﺪﻩﺍﻡ.

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﺮﺍ ﻠﻬﺎ ﻪ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺮﺴﺘﻪﺍﻡ ﻭ ﻫﻮﺍ ﻪ ﺍﺳﺘﻨﺸﺎﻕ ﺮﺩﻩﺍﻡ.

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﺮﺍ ﻟﺬﺗ ﻪ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳﺎﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ.

ﻣﺘﺸﺮﻡ... ﺑﺮﺍ ﺗﻤﺎﻣ ﺻﺒﺢﻫﺎ ﻪ ﺑﺪﺍﺭ ﻣﺷﻮﻡ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﺩﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺯﻧﺪ ﺮﺩﻥ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﺪﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.


ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ!

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺘﻨﺸﺎﻕ ﺑﻮ ﺯﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺳﺎﺳﺰﺍﺭﻡ .

ﻭ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻣﺘﺸﺮﻡ...

ﻣﺘﺸﺮﻡ...

ﻣﺘﺸﺮﻡ ﻪ "ﺗﻮ" ﺧﺪﺍ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻣﻨ.

ﺧﺪﺍﺎ...بی‌نهایت ﺷﺭﺕ؛

ﺍﻟﻬ!

ﻪ ﻋﺰﺗ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻨﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ.

ﻭ ﻪ ﻓﺨﺮ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻨﻪ

ﺗﻮ ﺧﺪﺍ ﻣﻦ ﺑﺎﺷ...


ﺑﺎﺭﺍﻟﻬﺎ!

ﺗﻮ ﺁﻧﻮﻧﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺘ ﻪ

ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،

ﺲ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺑﻨﺪﻩﺍ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯ ﻪ ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭ...

ﺁﻣﻦ ﺎﺭﺏ ﺍﻟﻌﺎﻟﻤﻦ

منبع : درخشندهخدایا دوستت دارم
برچسب ها : ﻣﺘﺸﺮﻡ ,ﺧﺎﻃﺮ ,ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ,ﺩﻭﺳﺖ ,ﺮﺩﻩﺍﻡ ,ﺗﻤﺎﻡ ,ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻣﺘﺸﺮﻡ ,ﻣﺘﺸﺮﻡ ﻣﺘﺸﺮﻡ ,ﺮﺩﻩﺍﻡ ﻣﺘﺸﺮﻡ ,ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺘﺸﺮﻡ ,ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭ

تا کی مارو دوست دارن؟؟؟

:: تا کی مارو دوست دارن؟؟؟

❤️  وَ وَصَّیْنَا اَلْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ إِحْسٰاناً ❤️

15 احقاف


محبت به پدر و مادر 

یکی از میانبرها برای رسیدن به خداست




داشتم تو تقویم نگاه میکردم برای کاری چشمم خورد به روز سالمند 

راستی سالمند کیه؟؟؟ هر کس که دیگه کار مفیدی ازش برنیاد یا هرکس که دیگه متوجه نشه دور و برش چی میگذره !!!

خدایا وحشت کردم از اینکه یه روز سالمند بشم نمیدونم این کلمه چرا وحشتناکه شاید آدمو یاد خانه سالمندان میندازه 

البته خانه سالمندان بد نیست ولی از اینکه آدم همش افراد پیر و مریض و ببینه یا اینکه دور و برت بچه و جوون با اون همه هیجان شادی نباشه خب فرق میکنه 

پدرم یه زن دایی داشت که صداش میزدیم زن دایی حنیفه زن مومنه ای بود ریزه میزه با صورت گرد همیشه هر وقت میومد خونمون یه گوشه چهار زانو میشست و با تسبیح ذکر میگفت و زیاد حرف نمیزد اگر چیزی ازش میپرسیدی جواب میداد 

زن دایی حنیفه از دار دنیا یه پسر داشت که جوون مرگ شده بود و تنهای تنها بود 

سال ها تنها زندگی میکرد تا اینکه این زن مومن حافظه شو از دست داد دیگه هیچکس و نمیشناخت و از نظر کار های شخصیش هم دچار مشکل شد خلاصه دیگه انگار کسی زن دایی حنیفه رو نمیشناخت هر کس تو فامیل پاسش میداد به یکی دیگه البته این قضیه مال حداقل چهل سال پیشه که من بچه بودم و اون موقع خبر از گرفتن پرستار نبود یعنی مد نبود یا حداقل تو فامیل ما خبری از این کارای شیک و مجلسی نبود 

خلاصه آخر کلام 

یک روز شنیدم زن دایی حنیفه این زن صورت گرد تسبیح بدست و با یه ساک گذاشته بودن پشت در سالمندان کهریزک وقتی شنیدم بچه بودم ولی تمام دلم ریخت الان هم اشک تو چشمم جم شده و بغض کردم ما دیگه زن دایی رو ندیدیم حتی نفهمیدیم خدا چن سال دیگه بهش عمر داد  خدا رحمتش کنه نمیدونم عمر زیاد خوبه یا بد ولی دلم میخواد  تا وقتی زندگی کنم که متوجه باشم نه اینکه زمانی از عمرم این جوری باشه که برای دیگران مهم نباشم که وحشت میکنم خدایا عمر با عزت خواستارم که همه عزت از ان توست.

منبع : درخشندهتا کی مارو دوست دارن؟؟؟
برچسب ها : دایی ,اینکه ,حنیفه ,سالمندان ,دایی حنیفه ,خانه سالمندان

صدا های ماندگار

:: صدا های ماندگار

وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّخِذَهَا هُزُوًا أُولَئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِینٌ  6 لقمان


بعضی، از مردم خریدار سخنان بیهوده اند، تا به نادانی مردم را از راه خدا گمراه کنند و قرآن را به مسخره می گیرند نصیب اینان عذابی است خوارکننده



آدم‌ها

وقتی می آیند،

موسیقی شان را هم با خودشان می آورند؛

ولی وقتی می روند،

با خود نمی برند‌‌ !



بعضی صداها را هنوز دوست دارم 

صدای مادرم که مرا صدا میزد 

صدای پدرم که صبح زود جمعه با صدای بلند هم قرآن میخواند هم آواز تا ما بیدار شویم 

صدای زنگ مدرسه 

صدای عوض کردن موج رادیو 

صدای معلم که راه میرفت وسط کلاس و دیکته میگفت و گاهی سرک میکشید تو دفتر بچه ها

صدای خنده های از ته دل توی مدرسه 

صدای شیلا وقتی برای سند باد دلسوزی میکرد 

صدای دکتر ارنست و آن شرلی

صدای عاقد وقتی گفت عروس خانم وکیلم 

صدای گریه بچه وقتی پاشو تو دنیا میزاره

صدای دلم که همیشه مرا آرام میکرد وبا امید دادن رنگ زندگی رو برای من زیباتر میکرد 

ولی الان انگار باید بیشتر مواظب باشم صداها دیگه مثل قبل نیست نبایدگوشم هر صدایی بشنود چقدر صداها سنگین است 

خدایا چقدرمیترسم از شهادت گوشم در نزد تو در روزی که همه چیز شروع میکند به حرف زدن



یه روز سر کلاس یکی از بچه پرسید تو قرآن در باره موسیقی آیه ای اومده ؟


داشتم فکر میکردم بچه که بودم بیشتر روزا خونه عموم بودم اونجا رو دوست داشتم زن عمو 7 تا بچه داشت که وقتی منم میرفتم اونجا میشدیم 8تا

خیلی دوست داشتم . 

اون زمان بعضی ها تلویزیون داشتند .

خونه عمو خلیل چون زن عمو خیلی مومن بود نمیذاشت که تلویزیون بخرند 

عموم یه رادیو داشت که شب به شب که از سر کار برمیگشت این رادیو رو روشن میکرد و دائم هم موج عوض میکرد ولی من آخرش نفهمیدم دنبال چی میگشت ؟

وقتی از سر کار میومد خیلی خسته بود بعد از شام تفریحش همین رادیو گوش کردن  بود, از طرفی زن عمو دوست نداشت صدای اهنگ تو خونه باشه ما بچه ها هم حسابی شلوغ میکردیم و سر و صدامون بالا میگرفت اونوقت بود که داد و بیداد عمو خلیل بلند میشد و هر چی دم دستش بود پرت میکرد تنها چیزی که من یادم میاد که تازه رازشو کشف کردم این بود که هر وقت عموم میخواست چیزی پرت کنه زن عمو رادیو رو میذاشت دم دستش عموم هم وقتی عصبانی میشد دیگه نمی دونسنت چیزی که پرت میکنه چیه ؟

  اینجوری تا چن وقت تا بخواد رادیو رو درست کنه یا بخره طول میکشید. 


خدایا  حفظ کن آبروی مارا در روزی که همه اعضای بدن شهادت میدهند

 امین

منبع : درخشندهصدا های ماندگار
برچسب ها : صدای ,رادیو ,میکرد ,عموم ,دوست ,خیلی ,دوست داشتم ,مدرسه  صدای

دختر

:: دختر


وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثىٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ (٥٨)نحل



و چون یکی از آنان را به ( تولد ) دختر بشارت دهند ( از فرط غیظ و غضب ) صورتش سیاه گردد در حالی که خشم گلویش را می فشارد


❤️❤️❤️



تو این چند سال چقدر علم با سرعت پیشرفت کرده الان هر پدر و مادری حتی میتونه جنسیت بچشو حتی چن قلو بودن رو خودشون تعیین کنن .


تا چن ده پیش حتی سونگرافی هم مد نبود و پسر و دختر بودن برای پدر و مادر سوپرایز بود به طوری که تا خبر زایمان یه نفر داده می شد اولین سوال این بود که پسره یا دختره؟؟؟

1400 سال پیش مردم ار بدنیا اومدن دختر ناراحت میشدن بعد ما میگفتیم عجب مردم احمقی بودن !!!


همسایه طبقه بالای ما آقای حسینی 2 تا دختر داشت زهرا و زینب که  خیلی هم  خانواده متدینی بودن .


خانم حسینی برای سومین بار خدا میخواست بهش بچه بده تقریبا سال 74 اون سال ها مردم زیاد اهل سونوگرافی برای فهمیدن جنسیت نبودن و بیشتر علاقه داشتن که خانم بزرگای خانواده طبق تجربیاتشون نظر بدن خلاصه با توجه به رنگ رخسار و نمیدونم طرز راه رفتن و هزار دلیل دیگه این خانم بزرگا همه نظر دادن که خانم حسینی پسر بدنیا میاره خب این حرفا شاید به نظر الان خنده دار باشه ولی تاثیر و امید فراوان اونو نبایددراون زمان منکر شد.

خانم همسایه رفت بیمارستان برای زایمان من که نمیدونستم چی زاییده دخترش زهرا رو صدا زدم گفتم ببینم مامانت فارغ شد؟ 


زهرا گفت اره صبح زایمان کرد منم بعد از خیلی ابراز  احساسات و تبریک گفتم خب حالا پسره یا دختره؟

اگه گفتید چی جواب داد !

زهرا گفت :

عیب نداره .


گفتم چی عیب نداره یعنی چی؟؟؟ زهرا با حالت ناراحتی گفت از بس که هر کی از صبح تا حالا پرسیده مامانت چی زاییده گفتیم دختر همه گفتن عیب نداره دیگه باورمون شده.  وای داشتم از خنده میترکیدم ولی اینقد این بچه ناراحت بود که جلو خودمو گرفتم گفتم نه بابا بیخود گفتن بی تربیتا دختر خیلی هم خوبه حالا شدید سه تا خواهر . بعد ازش پرسیدم خب حالا اسمشو حتما میخواید بزارید زهره با همون عصبانیت قبلی گفت نه بابا بس دیگه ززززز یعنی چی نمیخوام دیگه از ز باشه بابام گفته اسمش محدثه س گفتم خیلی هم عالی .


الان زهرا و زینب ازدواج کردن و محدثه باید دانشجو باشه .

همسایه های خوبی بودن یادشون بخیر.

منبع : درخشندهدختر
برچسب ها : دختر ,زهرا ,گفتم ,خانم ,حالا ,خیلی ,خانم حسینی

شگفت زده

:: شگفت زده



فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (١٧) سجده


پس هیچ کس نمی‌داند که به پاداش نیکوکاریشان چه نعمت و لذّتهای بی‌نهایت که روشنی‌بخش (دل و) دیده است در عالم غیب برایشان ذخیره شده است


❤❤❤


تهران از شمال و جنوب در آغوش دو بزرگوار قرار گرفته امام زاده صالح در شمال و عبدالعظیم در جنوب.


و ما تهرانی ها به این دو بزرگوار افتخار میکنیم .


پارسال مرحله مقدماتی مسابقه حفظ بود که منم با سعیده از منطقه یک شرکت کردیم خب به لطف خدا تو مسابقه رتبه آوردیم .

طبق سال های قبل یه روز زنگ زدن که بریم برای دریافت جوایز .


خب دیگه فک نکنم کسی باشه که از جایزه بدش بیاد هم فال بود هم تماشا 

هم جایزه هم زیارت امام زاده صالح .

همیشه باید کلی سخنرانی گوش کنیم تا ببرم سر اصل مطلب که جوایزه.


من حوصله نداشتم گوش کنم ,داشتم برا خودم قرآن میخوندم که یه دفعه سعیده گفت مامان ببین چی میگه در باره جایز هاس؟

مسئول مسابقات داشت میگفت امسال براتون غیر از جوایز نقدی یه جایزه دیگه داریم که همتونو شگفت زده میکنیم .


 خلاصه سرا پا گوش شدیم که فرمودند ما امروز شما متسابقین رو میخوایم ببریم سرداب, سر قبر امام زاده صالح جایی که کمتر کسی تا حالا اونجا رفته .

همینطور که داشت میگفت من انگار قند تو دلم آب میکردند خیلی خوشحال شدم 

از پله های زیادی پایین رفتیم به قبر زیبای برادر امام رضا رسیدیم واقعا دیدنی و لذت بخش بود یه اتاق کوچیک که تنها یک قبر دراون بود احساس شیرینی بود وقتی کنار قبر بودم دلم میخواست تمام حاجت هامو بگم ولی ترجیح دادم چن دقیقه فقط کنارش باشم و نگاهش کنم عجب حس خوبی بود انگار کنار عزیزترین دوستم نشسته بودم 

خدایا ازت ممنونم که این روزی پر برکت رو به من دادی این بهترین جایزه ای بود که گرفتم 


ممنون از بهترین دوستم قرآن عزیز

منبع : درخشندهشگفت زده
برچسب ها : امام ,جایزه ,زاده ,صالح ,امام زاده ,زاده صالح ,داشت میگفت

انرژی

:: انرژی


وَإِنْ یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ۵۱ قلم


 و آنان که کافر شدند چون قرآن را شنیدند چیزى نمانده بود که تو را چشم بزنند و مى گفتند او واقعا دیوانه‏ اى است 



تا حالا به این فکر کردید که برخوردتون با یه عده از آدم ها زیاد بر اتون جالب نیست انگار اون روز حالتون گرفتس 

نمیدونم چقدر اعتقاد دارید که هرکس تو وجودش یه سری انرژی داره که میتونه تاثیرگذار باشه



آدم ها در ابتدای صبح دو دسته اند:


عده ای با سلام گرم و چهره شاداب و لب خندان خود به تمام اطرافیان خود انرژی مثبت می دهند و همان انرژی مثبت را تا پایان روز از پیرامون خود جذب می کنند...


عده ای هم با روی عبوس و چشمان خواب آلود و حرکات بی اعصاب خود به تمام اطرافیان خود انرژی منفی ساتع می کنند و در تمام طول روز هم همان انرژی منفی را از اطراف خود جذب می کنند...


آقای فراهانی همسایه روبروی ما بود که حدوده 8 تا بچه داشت البته قدیما هشت تا بچه خیلی هم با کلاس بود چون تو همسایگی 14 تا هم مورد داشتیم  خلاصه این آقای فراهانی یه مرد چاق و قد بلندی بود که خیلی کم حرف میزد و چهره جدی و عبوسی داشت یه چیزی شبیه به گروهبان گارسیا اینطوری بگم شاید تو اون سال ها من جرات نکردم یه بار  هم  بهش سلام کنم یعنی فقط ما سر کار رفتن و اومدنشو میدیدیم کلا آدم بی سر و صدایی بود  

فقط یه مورد داشت اینو تا اینجا داشته باشید 


آقام بر عکس آقای فراهانی خیلی اجتماعی و پر هیجان بود فقط یه مشکل با این آقا داشت میگفت اگه صبح از خونه بیام بیرون و چشم تو چشم این آقا بشم اون روز یه اتفاق بد برام میفته و راستم میگفت البته راست که چی بگم خودش اون روز منتظر اتفاق بد بود هر چی میگفتیم بابا خرافاته قبول نمیکرد صبح یه  وقت از خونه میومد بیرون که  نبیندش البته این کارو آقام تا آخر عمرش انجام میداد اصلا بگم تو این سالها که همسایه بودیم شاید 4 کلمه هم با هم حرف نزده بودن

ولی الان قبول دارم که انسان ها از خودشون انرژی منتشر میکنن چه مثبت چه منفی که میتونه رو محیط اطرافشون تاثیر بذاره 

حالا حق میدم به آقام که میگفت آقای فراهانی برای من خوش یمن نیست 


حالا هر دوشون دیگه تو این دنیا نیستن خد ا رحمتشون کنه

منبع : درخشندهانرژی
برچسب ها : انرژی ,فراهانی ,البته ,خیلی ,میگفت ,آقام ,آقای فراهانی ,انرژی منفی ,همان انرژی ,انرژی مثبت ,تمام اطرافیان

حال بد

:: حال بد

وَلَا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضًا أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتًا فَکَرِهْتُمُوهُ 12 حجرات


و از یکدیگر غیبت ننمایید ، آیا یکی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟


هیچی مثل غیبت کردن منو تو زندگی آزار نمیده  همه گناه ها بده ولی این یکی انگار مادر همشونه ولی بازم هرچی سعی میکنم ازش دور بشم بعضی وقتا گرفتار میشم اون وقت اینقدر از خودم بدم میاد و حالم بد میشه که تا چن ساعت چیزی منو خوشحال نمیکنه حتی بهترین خبرا

چند روز پیش برای مسابقات کشوری رفته بودیم قم بچه هایی که با هم بودیم از تهران همه آشنا بودن خیلی فضای خوبی بود . و از اینکه با هم بودیم خیلی خوش میگذشت مخصوصا که من با سعیده بودم 


هتل ما کنار حرم بود خیلی با صفا و لذت بخش ,

وقتی گروهی میری مسافرت خیلی باید مواظب باشی که دچار غیبت نشی ولی انگار شیطون دست بردار نیست و اون موقع انگار همه چی یادت میره جو خنده و شوخی و ...


یاد اون موقع که نوجوون بودم افتادم که از غیبت بشدت بدم میومد چون از قمر خانم بدم میومد که شبکه خبری آنلاین کوچه ما بود.


قمر خانم همسایه ما بود یه زن قد کوتاه با لهجه آشتیانی; تو کوچه ما تقریبا همه خونه ها بالای 150 متر بود ولی خونه قمر خانم انگار یه خونه استثنایی تو کوچه بود اونم درست چسبیده به خونه ما اینم از بد شانسی ما بود .

یه خونه 40 متری دو طبقه با پله های اهنی که وقتی میرفتن طبقه بالا  کل خونه مارو از تو حیاط دید میزدن تا برن بالا.

قمر خانم کلا از 24 ساعت روز فک کنم 4 ساعتش و فقط تو کوچه نبود از صبح که می خواستم برم مدرسه بود تا شب.

  دم در خونه مینشست


و تمام کاراشو تو کوچه انجام میداد هر کس که رد میشد باید با قمر خانم سلام و علیک میکرد و اونم تمام اخباری که از صبح جمع کرده بود به مغز طرف در عرض چن دقیقه وارد میکرد من بچه  بودم ولی دشمن سرسخت این خانم و  بشدت ازش بدم میومد فقط به خاطر اینکه دائم غیبت میکرد .و گاهی هم تهمت.


اونایی که تو کوچه دختر یا پسر دم بخت داشتن باید دم قمر خانم و حسابی میدیدن که اگه برای تحقیق میان براشون حسابی تعریف کنه 

 وقتی که تو کوچه مینشست همیشه دخترای همسایه  رو که خواستگار نداشتن و موفق به ازدواج نشده بودن و  مسخره میکرد .

حالا باورتون میشه که با  دخترش زندگی میکنه  که تا حالا نتونسته ازدواج کنه .


خدایا یعنی تو چکار میکنی!!!

راسته که زمین گرده 


خدایا کمکم کن تا گناه همیشه تو نظرم زشت و پلید باشه مثل وقتی نوجوان بودم تا براحتی تسلیم نشم .

خدایا نمیخوام از چیزی که همیشه بدم میومده حالا برام شیرین بشه.

خدایا ما را درس عبرت دیگران قرار نده 

آمین

منبع : درخشندهحال بد
برچسب ها : خونه ,کوچه ,خانم ,غیبت ,میکرد ,انگار

بی خبر رفت

:: بی خبر رفت


وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کَانَ صِدِّیقًا نَبِیًّا ۵۶مریم


 و در این کتاب از ادریس یاد کن که او راستگویى پیامبر بود 




داشتم قرآن میخوندم که به داستان  ادریس پیامبر رسیدم که چقدر هنرمند بوده مدرس خطاط خیاط و....

که یهو یاد پدر بزرگم افتادم



میگن شغل من که تدریس قرآنه به پدر بزرگم رفته حالا میگم چطوری

 ولی دعا کنید فقط این قسمت زندگیم به پدر بزرگم رفته باشه وقتی خوندید  بعد به من حق میدید


مامانم تنها فرزند خونه بوده چون هر بچه ای به دنیا میومده میمرده 

مادرش خیلی زود از دنیا میره پدرش احمد علی خطاط و مدرس قرآن بود

از دور و نزدیک طلاب میومدن پیش استاد برای  یادگرفتن قرآن 

احمد علی خطاط ایاتی بود که نوشته میشد برای نصب بالای ضریح امام زاده ها که الان نسخه هایی از خطش هست که بسیار زیباست


ولی مادرم بیسواد بود یعنی چون تک بود و مادر هم نداشت پدرش برای یاد گیری مجبورش نمیکرد

تا اینجارو داشته باشید

مامانم 10 سالش میشه یعنی در واقع یه جورایی انگار وقت ازدواجش میرسه نمیدونم بنا به تعریف دیگران چه اتفاقی برای پدر بزرگم میفته که تنها دخترشو به خانواده ساداتی که ازش خواستگاری کرده بودن میسپاره و همه رو ترک میکنه و یکباره بی خبر  و یهویی میره

 و دیگه هیچ اثاری از این معلم قرآن پیدا نشد .....

 تو چن روستا شنیدن که آقایی تدریس قرآن داشته ولی بعد از یه مدت رفته بود 

خلاصه مثل کارتون های تلویزیون که دنبال کسی میگشتن اینا هم هر کجا نشونی پیدا میکردن تا میرفتن ... رفته بوده 

بابا نمیدونم از چی فرار میکرده یا دنبال چی بوده الله و اعلم ...

 

مامانم که تنها بودحالا تنهاتر شده بود

هر وقت به زیاتگاهی میرفتیم مامان به آیات بالای ضریح نگاه میکرد و میگفت شاید خط پدرمه


حالا من احساس میکنم شاید تونسته باشم با تدریس قرآن یادشو زنده کنم 

خدا رحمتش کنه هر وقت قرآن میخونم یاد احمد علی پدر بزرگ خوبم میفتم

منبع : درخشندهبی خبر رفت
برچسب ها : قرآن ,بزرگم ,احمد ,تدریس ,خطاط ,بوده ,تدریس قرآن ,بالای ضریح ,بزرگم رفته

یادگاران جنگ

:: یادگاران جنگ


مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً (٢٣)احزاب


مؤمنان با خدا عهد بستند که در برخورد با دشمنان از صحنه کارزار نگریزند . از میان آنان مردانی بودند که به آنچه با خدا بر سر آن پیمان بستند صادقانه وفا کردند . پس برخی از آنان با مردن یا کشته شدن در راه خدا ، اجل خود را به پایان بردند و برخی از آنان این را انتظار می برند و در پیمان و مواضع خود هیچ تغییر و تبدیلی ایجاد نکرده اند 



لعنت به جنگ 

لعنت به بعد از جنگ

لعنت به جنگی که تموم شده ولی اثارش تو خونه تک تک رزمنده ها دیده میشه 

خدایا تا کی ؟؟؟

تا کی باید رزمنده ای که یک روز مرد جنگ بود و دشمن از شجاعتش میترسید حالا روحش و جسمش بیماره باشه !!!


خدایا شرمنده همه اونایی هستم که مردانه جنِگیدن 

شرمنده همسراشون که سالهاست پرستاری میکنن 

و شرمنده بچه هاشون 



امروز  با ترم اولی ها کلاس داشتم دانشگاه شلوغ بود هنوز کلاس ها درست و حسابی مشخص نبود 

رفتم سر کلاس خدارو شکر کلاس خوب با بچه های مثل گل وتشنه یادگیری احساس خوبیه با جوونا بودن اونا پر از هیجانن

خلاصه کلاس تموم شد رفتم که لیست و بزارم تو دفتر آموزش دیدم یه آقایی عصا بدست که پیر نبود داشت با صدای بلند و نالان مثل یه بچه به مسئول آموزش التماس میکرد که خانم کار منو راه بنداز پسرم رفته تورو خدا یه کاری کن برگرده هر چی بهش تلفن میزنم برنمیداره پسرش از اینکه باباش برای ثبت نام باهاش اومده بود خجالت کشیده بود و رفته بود و مرد به همه التماس میکرد که یکی برشگردونه


همه این حرفارو با گریه و ناله میگفت داشت دنیا تو سرم خراب میشد میخواستم داد بزنم بگم تو یه روز مرد جنگ بودی دشمن از تو میترسید حالا چرا مثل بچه التماس میکنی چرا گریه میکنی!!!!

 

مرد جنگ حالا  معلوم بود خیلی مریضه هم روحش هم جسمش اون متوجه نبود که داره همه رو اذیت میکنه داد و بیداد راه انداخته بود و مسئول آموزش از سر و صدا کردنش حالش بد  شد 

در یه جای دیگه دانشجویی میگفت خود کرده را تدبیر نیست گفتم بچه جون خود کرده چیه با عزیزترین چیزی که داشته با جانش جلوی دشمن وایساده  

دوباره گفت خوبه دیگه یه صفر از رتبه بچه هاشون کم میشه گفتم اون یه صفر یعنی ....


فقط گفتم خدایا اینا که بعد از جنگ اینه روزگارشون کاش مثل دوستاشون شهید شده بودن.

منبع : درخشندهیادگاران جنگ
برچسب ها : کلاس ,آموزش ,التماس ,گفتم ,شرمنده ,حالا ,التماس میکرد ,مسئول آموزش ,میترسید حالا

قسمت

:: قسمت




زندگی بافتن یک قالیست


نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی


نقشه را اوست که تعیین کرده 


تو در این بین فقط می بافی


نقشه را خوب ببین


نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند!






مَا أَصَابَ مِن مُّصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی أَنفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ (22)حدید

هیچ مصیبتى (ناخواسته) در زمین و نه در وجود شما روى نمى‏دهد مگر اینکه همه آنها قبل از آنکه زمین را بیافرینیم در لوح محفوظ ثبت است; و این امر براى خدا آسان است! 




داشتم این شعر نو رو میخوندم که ذهنم رفت سراغ آیه 22 حدید .


این شعر زیبا انگار داشت این آیه رو برام لغت به لغت معنا میکرد .


چند روز پیش که داشتم با قطار میرفتم مشهد تو کوپه ای که بودم یه خانم جوان هم بود .


بالاخره چند ساعت باهم بودن سر صحبت باز میشه مخصوصا که همه خانم باشن .


هر کسی گفت که برا چی داره میره مشهد .


خانم جوون گفت من خونم مشهده و خانواده خودم تهران و همسرم هم مامور قطاره  الان هم تو همین قطاره.


خلاصه کنجکاو شدم پرسیدم مشهد فامیل داری؟ یا با همسرت فامیلی؟

 گفت نه کاملا غریبه هستند.

 مثل همیشه کنجکاو شدم

 ازش خواستم تا ازدواجشو تعریف کنه .


گفت به هر حال منم مثل دخترای دیگه خواستگار برام میومد و میرفت .


یه روز مامانم از خواب بلند شد گفت دیشب خواب دیدم که بخت تو پیش امام رضا باز میشه .

منو مامانم هر دومون خندمون گرفت گفتیم ایشاالله خیره ما کجا مشهد کجا ؟؟؟


مدت ها گذشت .


موقع امتحانات بود مامانم میخواست با یه کاروان به مشهد بره که قرار بود منم برم ولی با تاریخ امتحانم یکی میشد از مامانم خواستم تاریخ رفتن یه طوری باشه که منم بیام ولی هر کاری میکرد نمیشد .

دیگه نا امید شدم قرار شد نرم ولی یه دفعه خدا خواست بلیط برا همون روزی که میخواستم  جور شد که لطمه ای به امتحانم نمیزد و با خیال راحت با قطار عازم مشهد شدیم .


وسط راه خب از کوپه بیرون میومدم و تو راهرو واگن رفت و آمد داشتم .


مادرم که از کوپه اومده بود  بیرون یه آقای جوون که مامور قطار بود از مادرم میپرسه مادر این دختر خانم عینکی رو میشناسی مادرم هم که میدونست دیکه دختر جوونی جز دختر خودش باهاشون نیست گفت این دختر خودمه کاری داشتید چیزی شده ؟؟؟؟


آقای جوون گفت نه حالا که شما مادرشی چه بهتر من دختر شما رو دیدم از ظاهرش و چادری بودن و سادگیش خوشم اومده میخواستم ازتون اجازه بگیرم که یه شماره به بنده بدید تا من برسم مشهد با مادرم در باره دختر خانم شماصحبت کنم ولی الان با دخترتون در باره من حرف نزنید تا من با خانواده صحبت کنم.


خلاصه دادن شماره همان و اومدن این خانواده به تهران برای خواستگاری وبعد هم ازدواج من هم همان .


 همه این ماجرای خوب لطف امام رضا بود .


و من خیلی خوشحالم که امام رضا این همسر و خانواده خوبش رو قسمت من کرد .

و این ماجرا همون تعبیر خواب مادرم بود که گفت بخت تو پیش امام رضا باز میشه .


خدایا همه پسر دخترارو خوشبخت و عاقبت بخیر کن


 الهی آمین  

منبع : درخشندهقسمت
برچسب ها : مشهد ,دختر ,خانم ,مادرم ,خانواده ,امام ,دختر خانم ,آقای جوون

جن کافر

:: جن کافر

وَ أَنّٰا مِنَّا اَلْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا اَلْقٰاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولٰئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً (١٤) جن


و از ما جنّیان هم بعضی مسلمان و بی آزار و برخی کافر و ستمکارند ، و آنان که اسلام آوردند راستی به راه رشد و صواب شتافتند




نمیدونم چقدر در باره جن اطلاعات دارید 

ولی همین قدر میدونم که با این که ترسناکه ولی واقعیت داره .


چند سال پیش تو میدون بهارستان تو یه خونه قدیمی زندگی می کردیم با اینکه قدیمی بود ولی معماری زیبایی داشت و این خونه یه حس خوبی داشت .


یه اتاق بزرگ انتهای  خونه بود  که فقط برای خواب ازش استفاده میکردیم و زیاد توش رفت و آمد نداشنیم , پنجره هایی داشت که انگار سالها باز نشده بود و با رنگ خوردن کاملا سفت شده بود و اصلا باز نمیشد .

من کلا تو همه قسمت های خونه قرآن میخومدم مگر  این اتاق که  اصلا حس نداشتم تو این اتاق بشینم, با اینکه تمام کتاب ها تو این اتاق بود .


یه شب که مجلس عروسی داشتیم و اتفاقا همسایه طبقه  بالایی هم دعوت کرده بودیم.

 ,یعنی تا ساعت 12 شب کسی تو خونه نبود .


ساعت 12 شب که برگشتیم صحنه عجیبی دیدیم که باور کردنی نبود


پنجره سمت حیاط باز بود داخل خونه شدیم فکر کردیم دزد اومده ولی همه چیز سر جاش بود همه جاهارو گشتیم آخر سر رفتیم تو اتاق آخر که دیدیم پنجره ای که سالها بسته بود و به هیچ عنوان باز نمیشد بدون اینکه حتی یه ذره چوب  هم ریخته باشه باز باز بود.


چیزی که از همه وحشتناک تر بود وسط اتاق بود !!!

قرآن هایی که تو کتابخونه بود که خیلی قطور و سنگین بودن بصورت بدی وسط اتاق پرت شده بودند

 

رحل پلاستیکی که قابل شکستن نبود کاملا نصف شده بود کنار قرآن ها ☹️☹️☹️


داشتیم از تعجب شاخ در میووردیم نمیشد به پلیس هم بگیم چون به هیچ چیز دست نزده بودن فقط قرآن ها و رحل که روش آیه قرآن بود بهشون بی احترامی شده بود .


دیگه برامون مسلم شد که خونه جن داره


ولی اصلا نمیترسیدیم .  


دیگه از فردا تصمیم گرفتم برم تو اون اتاق با صدای بلند قرآن بخونم و هر چند باز اتفاق های دیگه در خونه مشاهده کردیم ولی اصلا خدارو شکر نمیترسیدیم .

خدایا مارا از شر جن و انس محفوظ دار.الهی آمین

منبع : درخشندهجن کافر
برچسب ها : اتاق ,خونه ,قرآن ,نبود ,نمیشد ,پنجره

فرشته مهربون

:: فرشته مهربون


امْ کُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدی قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهیمَ وَ إِسْماعیلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ 133 بقره


آیا شما حاضر بودید ، آنگاه که مرگ یعقوب فرا رسید و به فرزندانش گفت : پس از من چه چیز را می پرستید ؟ گفتند : خدای تو و خدای نیاکان تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را به یکتایی خواهیم پرستید و در برابر او تسلیم می شویم




باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای، تحویل دهی.

خواه با فرزندی خوب.

خواه با باغچه ای سرسبز.

خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی.

و اینکه بدانی حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است.

این یعنی تو موفق شده ای.


گابریل_گارسا_مارک


وقتی تودنیا زندگی میکنی و مرگ اطرافیان رو میبینی فکر نمیکنی یه روز هم نوبت خودت بشه.

 فکر میکنم ما مثل بچه ای میمونیم که سرگرمه اسباب بازی هاش و غافل از دور و برش!!!


دوست دارم در لحظه مرگم هوشیار باشم و بتونم حرفامو بزنم یا لااقل یه خداحافظی خوبی داشته باشم که بتونم راحتر برم مثل حضرت یعقوب .



منظر خانم یه خانم مهربون تو محله ما که تخصص عجیبی داره که با هیچ مدرک دانشگاهی نمیشه این تخصص رو بگیری


حالا بشنوید از هنر منظر خانم !!!!!

تو محل هر کسی که دور از جون شما دیگه چند روز در رختخواب بود و اطرافیان منتظر غزل خداحافظیش بودن و نمدونستن که در اون لحظه باید چه کار هایی انجام بدن دوان دوان به سراغ این خانم مهربون میرفتن.


وقتی بالای سر محتضر میرسید با یک نگاه کارشناسی اعلام میکرد که :


رختخواب را رو به قبله کنید دورشو خلوت کنید بچه هاشو صدا کنید و.... چیزایی دیگه که الان دارم کم کم خودم میترسم چون نیمه شبه که دارم مینویسم  


بعد نمیدونم چه جوری بود که تو این چند روز اتفاق خاصی نمیفتاد ولی تا چن ساعت بعد از ویزیت ایشون دیگه خیلی شیک و مجلسی کار تموم میشد .

 با یک نگاه تشخیص میدادن که دیگه کار تموم شد وچشم هارو میبستن و ......


به مادر شوهرم همه میگفتیم مادر


حالا بعد از یه دوره بیماری مادر به یه مرحله ای رسیده بود که باید میرفتیم سراغ متظر خانم .

وقتی مادر منظر خانم رو بالای سرش دید, حالش دگرگون شد انگار فرشته مرگ رو دیده


 خب از قبل یادش بود که تخصص منظر خانم تو چی بوده چون نمیتونست حرف بزنه ولی با چهرش داشت به همه ما میگفت که این اینجا چکار میکنه و فهمید انگار وقت رفتنه .


تشخیص درست بود گفت رو به قبله کنید دورشم شلوغ نکنید سر و صدا هم نکنید چیزی نمونده


اینارو گفت و داشت میرفت که   حمید اومد جلو گفت:

 منظر خانم هر کی شما رو میبینه خود به خود میمیره از ترس  


فکر نکنم مادر دیگه با دیدن شما از جاش بلند شه


آقا اینو که منظر خانم شنید چنان عصبانی شد ....که گفت دیگه هر اتفاقی هم افتاد دنبال من نییاید ببینید این بچه به من چی میگه !!! خلاصه همه شروع کردیم به دعوا کردن حمید و دلداری دادن و معذرت خواهی از منظر خانم .

رفت ولی تشخیصش درست بود چن ساعت بعد دیگه مادر خدا بیامرز از پیشمون رفت و همون موقع فرستادیم دنبالش ولی گفت نمیام خلاصه با اصرار  که بچه بوده یه حرفی زده شما ببخش اومد بالای سر مادر و کارای تکمیلی ...


خدایا وقت رفتن ازت میخوام خودت هوامو داشته باشی خودت میدونی من چقدر ترسو هستم


توفنی مسلما

منبع : درخشندهفرشته مهربون
برچسب ها : خانم ,مادر ,منظر ,بالای ,تخصص ,مهربون ,منظر خانم ,قبله کنید ,خانم مهربون

جو گیر

:: جو گیر


هَلْ أَتَاکَ حَدِیثُ ضَیْفِ إِبْرَاهِیمَ الْمُکْرَمِینَ ۲۴ذاریات 


آیا خبر مهمانان ارجمند ابراهیم به تو رسید (۲۴)ذاریات


 إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقَالُوا سَلَامًا قَالَ سَلَامٌ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ ۲۵ذاریات


 چون بر او درآمدند پس سلام گفتند گفت‏ سلام مردمى ناشناسید (۲۵)ذاریات


 فَرَاغَ إِلَى أَهْلِهِ فَجَاءَ بِعِجْلٍ سَمِینٍ ۲۶ذاریات


 پس آهسته به سوى زنش رفت و گوساله‏ اى فربه [و بریان] آورد (۲۶)ذاریات




برای اولین بار بود میرفتم کربلا اونم تو اربعین پیاده روی, همه چیز دیدنی بود لحظه لحظه ها باید ثبت میشد فقط راه میرفتیم و حظ میبردیم .


راستی بهشت هم اینقدر لذت داره؟


این همه عشق چه طور یکجا جمع شده بود؟ چطور مردم با زبان های مختلف کنار هم مهربانی رو تجربه میکردند.


فقط مهمان نوازی عراقی ها دیدنی بود با تمام توان خستگی ناپذیر در خدمت مردم بودند.

 داشتم فکر میکردم اینا تمام وسایل زندگیشونو در اختیار مردم گذاشته بودن بدون یه ذره ناراحتی .


راستی اگه این اتفاق تو شهر ما قرار بود بیفته مثلا تهران ما چه طوری پذیرایی میکردیم ؟


میتونستیم چندین روز کار و زندگی رو تعطیل کنیم تا مردم راحت زیارت کنند.

البته هیچ جوابی نتونستم به خودم بدم ولی میدونم جوابم خیلی مثبت نبود, 


❤️❤️❤️


راستی تا حالا شما جو گیر شدید؟؟؟؟

 

پارسال تو خونه ما هر کس جدا رفته بود من با فرزانه بودم سفر ما طولانی شد ولی حبیب زود برگشته بود چون ماشین هم برده بود  با خودش.


وقتی برگشتم تهران وارد خونه که شدم انگار وارد موکب عراقی ها شده بودم خونه که نبود شهر شام تمام خستگی راه ومسافرت موند تو تنم .


فقط موندم تا حبیب اومد گفتم اینجا چه خبره؟؟

گفت هیچی بابا چند روز مهمون داشتم  از مرز که با ماشین برگشتم چن نفر با خودم آوردم بعد دیدم این همه عراقی ها از زائرا پذیرایی میکنن منم به اینا گفتم بییاید اول بریم خونه ما دو روز بمونید حمام برید لباس هاتونو بشورید و پذیرایی بشید بعد برید خونه هاتون خلاصه اینجوری شد که خونه تبدیل شد ه بود به موکب عراقی ها  !!!

از یه طرف حسابی عصبانی بودم از یه طرف یادم افتاد تو عراق داشتم چه فکری با خودم میکردم .


بالاخره یک هفته طول کشید تا خونه شکل اولش شد ولی خودم خندم گرفته بود که خدا چه زود منو امتحان کرد.نمیدونم رد شدم یا مشروط ولی میدونم قبول نشدم .

منبع : درخشندهجو گیر
برچسب ها : خونه ,مردم ,عراقی ,راستی ,پذیرایی ,تمام ,موکب عراقی

خروس بی محل

:: خروس بی محل






فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَدًا فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتَّى یُؤْذَنَ لَکُمْ وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَى لَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ" 28 نور


"و اگر کسی را نیافتید باز وارد نشوید تا اجازه یابید، و چون (به خانه‌ای درآمدید و) گفتند: برگردید، به زودی بازگردید که این برای تنزیه و پاکی شما بهتر است، و خدا به هر چه می‌کنید داناست


هرگز جواب رد، شما را ناراحت نکند، چه بسا صاحب خانه در حالتى است که از دیدن شما در آن حالت ناراحت مى‏شود.

و از آنجا که به هنگام شنیدن جواب منفى گاهى حس کنجکاوى بعضى تحریک مى‏شود و به فکر این مى‏افتند که از درز در، یا از طریق گوش فرا دادن و استراق سمع مطالبى از اسرار درون خانه را کشف کنند در ذیل همین آیه مى‏فرماید: «و خداوند به آنچه انجام مى‏دهید آگاه است» (وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ). تفسیر نمونه



تا حالا شده بخواید یه مهمونو بپیچونید ؟

اونم مهمونی که هر کاریش میکنی نمیپیچه.


از مشهد تازه رسیده بودیم خونه خیلی کار داشتم  تلفن خونه  زنگ زد شماره رو دیدم نمیخواستم بردارم .


چرا نمیخواستم بردارم ؟


الان میگم .

.

از مکالمه تلفنی طولانی متنفرم


از گفتن دیگه چه خبر بدتر از اولی .


خب دیگه چکارا میکنی. این دیگه بدتر .


خلاصه بگم من تلفن طولانی دوست ندارم و حالا داشته باشید تو این همه کار این شماره یکی از اونایی بود که ....


دیدم ول کن نیست پشت هم داره زنگ میزنه مجبور شدم برداشتم .


نیم ساعت داشت حرف میزد خدایا جکار کنم کلی کار دارم اصلا حواسم به حرفاش نبود و دلم میخواست قطع کنه,  بدبختی اینجا بود که پشت خطی هم نداشتیم والا یه زنگ خودم با موبایل میزدم خونه تا راحت شم .

بعد از یه مکالمه طولانی خدارو شکر  قطع کرد و گفت فعلا خداحافظ و من از کلمه فعلا در اون لحظه چیزی نفهمیدم


باید دو شبانه روز میرفتم برای تربیت داوری که از صبح تا شب کلاس بود تو همین گیر و دار قرار بود برا سعیده خواستگار بیاد و ده ها کار دیگه .


حالا بقیه داستان دوست که از اقوام بود .

دوباره زنگ زد .


بفرمایید: ببین خونه ای ما میخوایم بیایم خونتون منم با این همه کار, گفتم الان که نه چون دارم میرم کلاس گفت خب  برو کلاس فعلا خداحافظ .


شب که از داوری خسته برگشتم  تلفن خونه داشت زنگ میخورد تا شماره رو دیدم مثل کسی که برق سه فاز گرفتش لرزیدم گفتم هیچکس تلفن رو برنداره ها من دارم از خستگی میمیرم نه میتونم حرف بزنم نه پذیرایی کنم .


موبایل چندین بار زنگ خورد باز جواب ندادم .


موبایل بچه ها جدا جدا هر کدوم تقریبا 4بار پشت سر هم .


موبایل حبیب خلاصه صدای تلفن امانمونو بریده بود با شماره ناشناس زنگ زد باز ما برنداشتیم دیگه داشتیم سرسام میگرفتیم آخه تلفن هم نمیتونستیم قطع کنیم چون خواستگار هم قرار بود زنگ بزنه و با هم قرار بزاریم خلاصه بعد از این هم اضطراب شروع کرد به پیامک دادن که ما میخواستیم بییایم فقط زیارت قبول به شما بگیم مثل اینکه خوشتون نمیاد ما دیگه مزاحمتون نمیشیم و از این حرفا ....


ما هم همه  با هم گفتیم خدارو شکر !!!


راستی این مهمون حبیب خداست ؟

داشتم این ایه رو برا دانشجو ها توضیح میدادم که یاد این خاطره افتادم .

راستی چه خوبه یه بار هم شده سری به این آیات بزنیم تا ببینیم همینطوری که گفتند مهمان حبیب خداست در جای دیگه هم تاکید میکنه اگه صاحبخونه شرایطش مهیا نیست برگرد این برای شما بهتر است .  لطفا پس از خواندن نظر بذارید ممنون

منبع : درخشندهخروس بی محل
برچسب ها : خونه ,موبایل ,شماره ,فعلا ,کلاس ,حبیب ,حبیب خداست ,فعلا خداحافظ ,نمیخواستم بردارم , تلفن خونه ,تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ

کیمیا

:: کیمیا


وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ ۳۴فصلت


 و نیکى با بدى یکسان نیست [بدى را] آنچه خود بهتر است دفع کن آنگاه کسى که میان تو و میان او دشمنى است گویى دوستى یکدل مى‏ گردد 


❤️❤️❤️❤️

خاطره ای از مجید ناظمی


*تابستان سال 1389 بود .


در حال رانندگی بودم حواسم نبود .یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت هی الاغ حواست کجاست . 


همانطور با سرعت رفت پشت چراغ قرمر ایستاد. چون خیابان خلوت بود منم رفتم کنارش ایستادم . شیشه های هر دو تامون پائین بود . یواشکی از کنار چشماش به من نگاه میکرد . منم مستقیم بهش نگاه میکردم .*


 *گفتم ،آقا میدونستی الاغ ماده هست و خرها، نرهستند . تو باید به من میگفتی خر . دوم اینکه اگه من الاغم ،حتما تو هم حضرت سلیمان هستی چون الان داری زبان الاغها رو میفهمی که باهات صحبت میکنم .


سوم اینکه اصلا حواسم به تو نبود تو عالم خودم بودم . ....یک لبخندی زد وسه بار گفت معذرت میخوام . 


منم تو ماشین شکلات داشتم براش پرت کردم تو ماشینش  . 


بااشاره اون ،هر دو تا کناری ایستادیم و الان که با هم دوستیم یادمون نمیره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد .*



*این ماجرا میخواد بگه که کلمه ای در زبان انگلیسی هست به نام reactive  یعنی واکنش .و کلمه دیگری هست به نام    creative یعنی خلاقیت  .


 اگر دقت کنیم با جا به جائی حرف c یک واکنش تبدیل میشه به یک خلاقیت .یعنی میشد این موضوع تبدیل شه به یک دعوای خیابانی که آخرش هم منجر میشد به آشتی .


 هم وقتمون رو میگرفت هم هزینه ساز بود .رئیسم میگفت وقتی آخرش تو کلانتری باهم آشتی میکنیم چرا الان آشتی نکنیم .


میلیونها انسان در جنگ جهانی دوم کشته شدن ولی امروز کل اروپا هوای هم رو دارن و متحدن .


 8سال با عراقی ها جنگ کردیم الان برادر ما شدن . پس ،


1-آخر هر جنگی صلحه   2- عاقل کسی است که از تهدید فرصت میسازه ما هر دو تامون عاقل بودیم  3- فحش دادن دلیل کسانی است که حق با آنها نیست 4- وقتی کسی عصبانیت میکنه یعنی تونسته برتو چیره بشه .

منبع : درخشندهکیمیا
برچسب ها : الان ,آشتی ,یعنی ,الاغ

سراب

:: سراب

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا۱۰۳) کهف


بگو آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه گردانم 


الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا ۱۰۴ کهف


[آنان] کسانى‏ اند که کوشش‏شان در زندگى دنیا به هدر رفته و خود مى ‏پندارند که کار خوب انجام مى‏ دهند 




همیشه وقتی ایه 103 و 104 سوره کهفو  میخوندم یه وحشتی میکردم که یعنی چی  معرفی زیانکارترین اعمال!!!


 کارهایی با زحمت و دلخوشی به یه امیدی انجام بدیم بعد ببینیم که هیچی کف دستمون نیست تازه من یه جا خوندم که علامه میگفت یه توبه هست که مال کارها ی خوبه که فکر میکردیم خیلی خوبه !!!


خدایا کاش زودتر بفهمم کدوم کارم درسته؟


چون وقت کمه و قدرت تشخیص من اندک.


سعیده و فرزانه هم تعجب کرده بودن هم داشتن میخندیدن !!!

گفتم چی شده ؟

 سعیده گفت مامان یه چیزی از مادر شوهر نیلوفر  برات تعریف کنم یا خندت میگیره یا تعجب میکنی!


مادر شوهرش تو خونشون یه گلدون دارن که خیلی قشنگه خیلی دوسش داره جند ساله خیلی ازش مراقبت میکنه از آب و نور و چیزای دیگه.


خلاصه یه روز مادر شوهر نیلوفر خانم تصمیم میگیره ضمن خدمت های فراوانی که به این گلدون زیبا کرده و این گلدون هم نامردی نکرده و همیشه سبز سبز بوده خاکش هم عوض کنه تا رشدش بهتر بشه چون تو این دوسال رشدی نکرده بود ولی خب در عوض همیشه سبز بود .


اصل داستان اینجاست


 که مادرشوهر برای تعویض خاک گلدون یواش یواش گل و از خاکش جدا میکنه و حالا.


صحنه ای دیدنی  ریشه گل تنها یه میله پلاستیکی بود


 ومادر مات و مبهوت از زحمت هایی که برای گلدون ... ( بوووووق )  کشیده بود ☹️☹️


واقعا وقت و تلاش و امید برای چیزی گذاشته بود که ارزش نداشت


من که خندم نگرفت بدتر خیلی رفتم تو فکر راستی چطوری بفهمیم کدوم کارمون که داریم با جدیت و امید انجام میدیم درسته ؟؟؟؟


خدایا

خودت کمک کن هر تلاش مثبتی تو دنیا کردیم نتیجه اش رو اون دنیا ببینیم و دست خالی به پیشگاهت نیایم

خدایا کاری کن قبل از اینکه راه اشتباهی رو بریم خودمون متوجه بشیم و برگردیم

خدا جونم خودت مراقب هممون باش

 نظر شما مهمه

منبع : درخشندهسراب
برچسب ها : گلدون ,خیلی ,مادر ,خدایا ,انجام ,شوهر نیلوفر ,مادر شوهر

کاش

:: کاش

قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون، انما یتذکر اولوا الالباب(  9 زمر )


"؛ بگو آیا دانایان با نادانان مساوی اند؟ جز این نیست که تنها خردمندان یادآور می شوند"

❤️❤️❤️


ﻮﺵ ﻫﺎﻢ ﺭﺍ ﻣ ﺮﻡ !

ﺸﻢ ﻫﺎﻢ ﺭﺍ ﻣ ﺑﻨﺪﻡ !

ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺎﺯ ﻣ ﺮﻡ !

ﻭﻟ ﺣﺮﻒ ﺍﻓﺎﺭﻡ ﻧﻤ ﺷﻮﻡ !

ﻘﺪﺭ ﺩﺭﺩﻧﺎ ﺍﺳﺖ ﻓﻬﻤﺪﻥ !!!...

ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻝ ﻋﺮﻭﺳ ﺁﻭﺰﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﻨﻪ ﻣﺎﺷﻦ،

ﺗﻤﺎﻡ ﺴﺘ ﺑﻠﻨﺪ ﺯﻧﺪﺶ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﺮﻗﺼﺪ !!!...

ﺎﺵ ﺯﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ ..

ﺮ ﺑﺪﻧﺎ ﻣ ﺁﻣﺪﻢ ..

ﺁﻧﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺸﺪﻢ..

ﺳﺲ ﻮﺩ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻣ ﺷﺪﻢ

ﻭﺩﺭ ﻧﻤﻪ ﺷﺒتاریک ،

ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺭﺍﻡ

ﻣﻤﺮﺩﻢ ...


❤️❤️❤️


کاش دنیا الکی بود; کاش راحتر از این بودیم !

چقدر سخته اگه بخوای خوب باشی, میگن داری ادا در میاری, بد میشی ;میگن  ......

چقدر سخته بخوای خودت باشی بدون کلک بدون ریا و دروغ!

چقدر سخته بدونی و نتونی!!

کاش تو طبیعت زندگی میکردم که جز درخت و سبزه و گل و گیاه و.... نمیدیدم.

.بدون توقع, بدون هیچ کلامی ساکت و آزاد ..


نه توقعی نه قضاوتی نه ....


چقدر زندگی سخته وقتی درک کنی ولی نتونی قضاوت کنی, 

حتی قضاوت کنی ولی نتونی حق رو به حق دار برسونی.

کاش زندگی همش بازی بود;

آخرش میگفتن بازی تموم شد .

سخته سخته سخت ...کاش بزرگ نشده بودم کاش .......

منبع : درخشندهکاش
برچسب ها : سخته ,چقدر ,زندگی ,نتونی ,چقدر سخته

مترو

:: مترو

  إِنَّ ذٰلِکَ لَحَقٌّ تَخٰاصُمُ أَهْلِ اَلنّٰارِ (٦٤) ص


 این منازعه اهل آتش، حتمی است



نمیدونم دعوا کردن از کی وارد زندگی بشر شد یعنی مردمان نخستین هم باهم دعوا میکردن؟

 یا اینکه نه اصلا خوب و خوش کنار هم زندگی میکردن البته تا کی ؟

 تا وقتی سر و کله قابیل پیدا شد که اصلا نذاشت کار به دعوا بکشه یهو برادر نازنینشو کشت و این شد سنبل دعوا و قتل برای ما که تا حالا  با این همه تمدن کمتر که نشده بیشترم شده .


حالا قضیه به دنیا هم ختم تمیشه تو جهنم هم دعواست یکی میگه تو منو جهنمی کردی اون یکی میگه میخواستی نیای دنبال من .

یا دارن داد میزنن از دست کارهای خودشون.



دیروز تو مترو تا از پله برقی اومدم پایین دیدم قطار رسید دیگه چون در بسته میشد مجبور شدم تو واگن آقایون سوار شم مترو بشدت شلوغ بود معمولا غروب همینطوریه هر طوری بود وایسادم ولی بسختی .

که دیدم صدای دعوا میاد و دارن هم دیگرو میزنن و این همه مرد نمیتونستن اینارو جدا کنن منم از ترس داشتم میلرزیدم جای تنگ , تونل و دعوا فکرشو بکنید 

نتیجه دعوا مشتی بود که خورد تو چشم طرف و به یکباره صورتش پر از خون شد  و دادش بلند شد واگن ریخت به هم مردمجروح داد میزد چشممو تازه پیوند زدم چشمم پرید بیرون و این جمله رو تکرار میکرد خدایا راست میگفت یعنی انگار چشمش کنده شده بود وای نمیتونستم نگاه کنم من فقط منتظر بودم بگه ایستگاه امام خمینی .

که پریدم بیرون ولی بزن بزن هنوز ادامه داشت تا پلیس مترو اومد .

نمیدونم سر چی بود  ولی اگه یه ذره گذشت داشته باشیم کار به اینجاها نمیرسه و همه چی درست میشد حیف از وقت و عمر انسان که به مشاجره بگذره.

خدایا کمکم.کن زندگی سالمی داشته باشم و مجبور نباشم با کسانی حرف بزنم که منطقی جز دعوا و جر و بحث ندارن 

امین

منبع : درخشندهمترو
برچسب ها : دعوا ,مترو ,زندگی

تهمت

:: تهمت



تهمت زدن به بى گناه از زشت ترین کارهایى است که اسلام آن را به شدت محکوم ساخته است. آیات قرآن و روایات متعدد اسلامى که درباره این موضوع وارد شده است، نظر اسلام را در این زمینه روشن مى سازد.

سوره نساء آیه 112

وَمَن یَکْسِبْ خَطِیئَةً أَوْ إِثْمًا ثُمَّ یَرْ‌مِ بِهِ بَرِ‌یئًا فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُّبِینًا

 و هر کس خطا یا گناهى مرتکب شود   سپس آن را به بى‌گناهى نسبت دهد، قطعاً بهتان و گناه آشکارى بر دوش کشیده است


تهمت مثل ذغال میماند اگر نسوزاند حتما سیاه میکند



نمیدونم آدم وقتی با یه تهمت مواجه میشه باید چکار کنه باید چه ادله محکمی داشته باشه تا بتونه به حقش برسه

 

حمید دوره راهنمایی بود تو مسابقات اوقاف رشته10جز شرکت کرده بود مرحله استانی تو یکی از مساجد شمال تهران بود حمید کلا صوت و لحن خوبی داشت و حفظ و خیلی کار کرده بود یعنی همیشه برا اول شدن خودشو آماده میکرد 

در ضمن اینو بگم که  یه قران خارجی خیلی قشنگ داشت که آقای دباغ بهش هدیه داده بود و خیلی دوسش داشت

 وقتی نوبتش شد خواست که بره بالای سکو برای جواب دادن قرآنشم با خودش برد بالا   انگار این قرآن یه حس خوبی بهش می داد

 

سوال اول و دوم و بدون غلط جواب داد با صوت و لحن عالی

 

اختتامیه همون جا بعد از ناهار بود وما خیلی مطمئن منتظر  برای رتبه اول حمید


 مراسم اختتامیه برگزار شد ولی خبری نشد و حمید و صدا نزدن 

خیلی تعجب کردیم  و سراسبمه سراغ مسئول سالن و مسابقه رفتیم و سوال کردیم ولی جوابی که شنیدیم  مارو مات و مبهوت کرد اصلا باورمون نمیشد یعنی چی خدایا مگه میشه .....


مسئول مسابقات گفت مجری گفته که حمید سوالاشو از روی قرآن خونده واقعا مغزم هنگ کرده بود هر طوری براشون دلیل مییووردم که مثلا موقع خوندن به مردم نگاه میکرد اصلا مگه میتونست ورق بزنه قرآنو و سوالشو پیدا کنه ولی اونا همه دلائل و رد میکردن 

  حمید بچم خیلی ناراحت شد منم تجربه زیادی نداشتم و نتونستم از حقمون دفاع کنم فقط اون مجری رو که خدارو شکر آخرین اجراش بود و بعد از اون کلا از جامعه قرآنی رفت به خدا سپردم چون هیچ کار دیگه ای از دستم بر نمیومد 

خیلی سخته حق با تو باشه ولی نتونی ثابت کنی

منبع : درخشندهتهمت
برچسب ها : خیلی ,حمید ,تهمت ,قرآن ,کرده

دعا

:: دعا

رَبَّنٰا آتِنٰا فِی اَلدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی اَلْآخِرَةِ حَسَنَةً  201 بقره


خدا کند یک اتفاق خوب بیـفتد وسط زندگیمان

آری همینجا !!
وسط بی حوصلگی های روزانه مان ،
نگرانی های شبانه مان ،
وسط زخم های دلمان ...
آنجا که زندگی را هیچوقت زندگی نکردیم ...

یک اتفاق خوب بیفتد
که خاطرات سالها جنگیدن و خواستن و نرسیدن از یادمان برود…

آنگونه که یک اتفاق خوب
همین الان ؛
همین ساعت ؛
همین حالا ؛
از پشت کوه های صبرمان طلوع کند و
غروب همه غصه هایمان باشد.
طلوعی که غروبش همیشه خیر است…

خدایا ...!!
کمی "پایان خوش" می خواهم

برای این روزهایم
خدایا دلم به دنبال یه شادی از ته دل میگرده 
دلم میخواد اتفاق بیفته اونی که انتظارشو میکشم آمین


منبع : درخشندهدعا
برچسب ها : اتفاق ,همین

حرف مردم

:: حرف مردم

و لاٰ تَجْعَلُوا اَللّٰهَ عُرْضَةً لِأَیْمٰانِکُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَیْنَ اَلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (٢٢٤)بقره


و خدا را دستاویز سوگندهای خود قرار ندهید ( به نام او سوگند نخورید ) که نیکی نکنید و تقوا را پیشه خود نسازید و میان مردم صلح و آشتی برقرار نکنید ، که خداوند شنوا و داناست  ترجمه آقای صفوی براساس المیزان


یادت باشه در هر شرایطی که باشی

مردم برای تو حرف درمیارن!

اگه قرار باشه حرف مردم روی تو تاثیر بذاره

شک‌ نکن نمیتونی زندگی کنی         

چرا فکر میکنی باید همه رو راضی نگه داری!

تو‌ خودت باش     

گاهی باید خودت رو به بیخیالی بزنی!

❤️❤️


دهه اول زندگی با دوستان زیادی رفت و آمد داشتیم، حبیب خیلی دوست صمیمی داشت که از بچه های محله بودند که خب طبیعتاً منم اونارو میشناختم...

با اینکه سنم کم بود ولی خیلی دوست داشتم تو کار خیر شرکت کنم مثلا خیلی مایل بودم واسطه ی ازدواج بشم ،.. دوستای مجرد یا همسایه و فامیل رو به هم معرفی میکردم؛ خلاصه بعضی ها به سرانجام میرسید بعضی نه.

تو دوره جوونی آدم انگار زیاد دقت نمیکنه به حرف مردم ، من که اینطوری بودم .

ولی خیلیا بهم میگفتن آخه به تو چه با این سن کم میری خواستگاری؟؟؟

 ولی انگار اون وقتا اعتقاداتم بهتر از حالا بود کمتر از کوره در میرفتم.


تا اینکه یکی از این خواستگاری ها که منجر به عقد شد با اختلاف خانواده ها متاسفانه با طلاق به پایان رسید... البته چه پایانی !!!


اول که ما معرف بودیم همه چیز خوب بود خیلی تشکرو خدا خیرتون بده و از این حرفا.


 ولی جایی که دیگه نتونستن با هم کنار بیان، اومدن سراغ ما ،،،


چشمتون روز بد نبینه هنوز هم آثار اون اتفاق تو زندگی ما نقش پر رنگی داره و اختلافات انقد عمیقه که هنوز ترکش هاش از بین نرفته!



تو همون بهبوهه اختلافات بود که دیگه هر کاری کردم نتونستم طاقت بیارم و قسم خوردم تو  هیچ کار خیری از جمله واسطه ازدواج و قهر و آشتی احدی هرگز دخالت نکنم , وتا چند وقت اینطوری خودمو راضی کرده بودم .


چند سال بعد ...


من تازه با قرآن داشتم آشنا میشدم و شروع کرده بودم به حفظ و قبل از حفظ معنی آیه ها رو میخوندم تا اینکه یه روز  رسیدم به آیه ٢٢٤ سوره بقره که دیدم ای بابا ! این که داستان منه و قسم خوردنم خیلی تعجب کردم آخه آیه داشت میگفت این قسم باطله.

 

اون وقت بود که خیلی شرمنده شدم و بعد از اون تو چندین مورد واسطه خیر شدم به لطف خدا و کم کم با ارامشی که قران بهم داد تونستم کینه ها و اختلافات اون جریان رو فراموش کنم .

مخصوصا حرف مردم و که هر طوری باشی بازم برات حرف درمیارن پس بهتره برای کارامون با اوستا کریم معامله کنیم نه مردم.

منبع : درخشندهحرف مردم
برچسب ها : مردم ,خیلی ,اختلافات ,واسطه ,اینکه ,زندگی ,کرده بودم ,خیلی دوست

کریمان

:: کریمان

فَسَقىٰ لَهُمٰا ثُمَّ تَوَلّٰى إِلَى اَلظِّلِّ فَقٰالَ رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (٢٤) قصص


موسی گوسفندانشان را سیراب کرد و (با حالی خسته) رو به سایه درختی آورد و گفت: بار الها، من به خیری (یعنی زندگانی و قوت و غذایی) که تو (از خوان کرمت) نازل فرمایی محتاجم



چند روز پیش، سر کلاس دانشگاه ، یکی از دانشجوها راجع به داستان حضرت موسی ازم چند تا سوال پرسید بعد از اینکه جوابش رو دادم خودم به فکر فرو رفتم ، با خودم گفتم حضرت موسی هم عجب پیامبر عزیز کرده ای بود واسه خدا! چی می شه که یه آدم با یه جمله از خدا این همه نعمت می گیره؟ دقیقا زمانی که موسی در اوج نا امیدی بود و از همه جا دل بریده بود و با تمام وجودش خدا رو صدا  زد و گفت خدایا من به هر خیری که از تو برسه محتاجم، خدا انداختش درست وسط ظرف عسل....

این همون معنی واقعی توکله

یاد خودمون افتادم... عید نوروز بود طبق معمول سفر مارکوپولویی ما به دور ایران شروع شده بود وموقع برگشت این دفعه تصمیم گرفتیم از کرمان برگردیم تهران، شب بود ، با این که ما اصلا تو شب رانندگی نمی کردیم ولی اون شب تا یه ساعت بعد غروب رانندگی کردیم تا به یه شهری برسیم و شب بمونیم. 

رسیدیم شهر سیرجان، همه جا تاریک بود، ساعت هنوز هفت و هشت شب بود اما انگار همه خواب بودن، حتی یه مغازه درست حسابی هم باز نبود،نمیدونم شاید برا ما تهرانی ها که ساعت 12 شب سر شبه تعجب انگیز بود.

 از اون جایی که ما تو مسافرت ، هتل مدرسه با کلاس و بعضا پر کلاس می خوابیدیم، دنبال آموزش و پرورش سیرجان گشتیم تا یه مدرسه با کلاس برای اسکان پیدا کنیم، اما مگه پیدا می شد؟ بالاخره بعد از تو این کوچه و اون کوچه رفتن، یه مدرسه پیدا کردیم تا ازش سوال کنیم آموزش و پرورش و اسکان فرهنگیان کجاست؟

اما از شانس بد ما ،هر چی در زدیم هیچ کس تو مدرسه نبود که نبود! تقریبا داشتیم نا امید می شدیم که یهو یه پسر جوون از خونه روبرو اومد بیرون، بعد از سلام و احوال پرسی ، متعجبانه پرسید: کاری داشتید؟ ما هم براش ماجرا رو توضیح دادیم ، پسر جوون بعد از این که ماجرا رو شنید گفت یه لحظه صبر کنید،

رفت توی خونه و با سه چهار تا آدم دیگه اومد دم در، همه شروع کردند به احوال پرسی و تعارف و این صحبت ها ... ما هم هاج و و اج مونده بودیم چه کار کنیم! صاحبخونه گفت سرایدار باجناقمه رفته مسافرت، حالا که جایی ندارید باید شب بمونید خونه ما!!! تا ما اومدیم بگیم نه و این حرفا، دیدیم در گاراژ رو باز کرد و ماشین خودشون رو آورد بیرون و گفت ماشین رو بذارید داخل که امن تره، ما هم به زور بردند داخل... بعد از اینکه شام و چایی و میوه آوردند و کلی با هم حرف زدیم همه مون حس کردیم سال ها همدیگرو می شناسیم!!! موقع خواب یه کلید بهمون داد گفت این کلید خونه پسرمه، تازه یه ماهه عروسی کرده، همین خونه بغل، شما برید خونه عروسم بخوابید که راحت باشید، صبح هم هر وقت بیدار شدید بیاد اینور پیش ما صبحونه بخورید!!!!


ما رو میگی! انگار خواب بودیم!!! یعنی اینا واقعی بودن؟؟؟ مگه میشه؟مگه داریم؟؟؟

حتی صاحبخونه گفت من هر کی اومده این جا نذاشتم بره خونه عروسم بخوابه، ما اعتقاد داریم که هر کسی نباید بار اول بره خونه عروس بخوابه ، اما معلومه شما آدم های خوبی هستید ، خدا شما رو برای ما رسونده!


این جمله ی آخر رو باید ما میگفتیم! چون تو اون شهر سوت و کور ، این خدا بود که اون خانواده رو جلوی راه ما قرار داده بود>...

خلاصه فردا صبح بعد از صبحانه، گفتیم اگه اجازه بدید ما رفع زحمت کنیم، حالا مگه صاحبخونه گذاشت ما بریم؟ گفت باید بریم دیدنی های سیرجان رو بهتون نشون بدیم یه امامزاده هم هست که بریم زیارتش، ما هم که از خدا خواسته، حاضر شدیم و رفتیم باغ سنگی سیرجان!!! یعنی دیدنی ترین باغ ایران بود! باغی با میوه های سنگ! البته داستان این باغ خیلی مفصله ، این باغ رو پهلوانی درسته کرده بود که مدفنش هم داخل همون باغ بود.... خلاصه بعد از خوردن یه ناهار کرمانی و اصرار زیاد ما، اجازه دادن که ازشون خداحافظی کنیم و البته باید بگم که با چند کیسه سوغاتی کرمانی ما رو بدرقه کردند.... خدا خیرشون بده عجب مردمان مهمان نوازی بودند! حقا که کرمان دیار کریمان است.

منبع : درخشندهکریمان
برچسب ها : خونه ,موسی ,کردیم ,مدرسه ,کلاس ,یعنی ,خونه عروسم ,احوال پرسی ,حضرت موسی

آخرین امتحان دنیا

:: آخرین امتحان دنیا


فَبَعَثَ اَللّٰهُ غُرٰاباً یَبْحَثُ فِی اَلْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوٰارِی سَوْأَةَ أَخِیهِ قٰالَ یٰا وَیْلَتىٰ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ مِثْلَ هٰذَا اَلْغُرٰابِ فَأُوٰارِیَ سَوْأَةَ أَخِی فَأَصْبَحَ مِنَ اَلنّٰادِمِینَ (٣١) مائده


آن گاه خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را به چنگال حفر نماید تا به او بنماید چگونه بدن مرده برادر را زیر خاک پنهان کند. (قابیل) گفت: وای (بر من) آیا من از آن عاجزترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم؟ پس (برادر را به خاک سپرد و) از این کار سخت پشیمان گردید





من برا هر آیه ای یه اسم میذارم مثلا  ایه31 مائده رو گذاشتم مراسم تدفین هابیل .


 راستی قابیل هابیل رو  تلقین داد  ؟؟؟ 


قابیل  هابیل رو همینطوری بی سر و صدا بدون آدم و حوا خاکش کرد وای اگر الان بود چه دعوایی میشد , که چرا صبر نکردی همه بیان بعد خاکش کنی  ... بگذریم


داشتم فکر میکردم چرا وقتی مرده رو خاک میکنن بهش تلقین میدن مگه اون موقع بدردش میخوره؟؟؟

, از چن نفر پرسیدم گفتن هنوز روح و جسم کامل از هم جدا نشدن پس جسم هنوز به قولی درک داره.


و حالا که قراره امشب یه سری سوال و  جواب بین مرده و فرشتگان نکیر و منکر ردو بدل بشه و برای اینکه مرده  هل نکنه چون اضطراب داره ما بهش میگیم که اونم تکرار کنه .( تقلب میرسونیم )


 البته نمیدونم زیاد قانع نشدم اگه بخواد دین و ایمان آدم با این دوتا سوال درست دربیاد که نمیشه؟؟؟


اینکه یه چیزی رو تکرار کنیم  تا یادمون نره !!!


ولی اینو قبول کردم که اضطراب باعث میشه آدم خیلی از داشته هاشو فراموش کنه .


خیلی سخته میگن چون مرده جاش عوض میشه ودیگه حالت عادی نداره شاید نتونه به سوال ها درست جواب بده .خب فوقش  میشه 15 یا مشروط میشه.


ولی اخه همون شب امتحان رو شروع میکنن یه خورده به نظرم  .... هیچی هیچی  به کار خدا نمیشه ایراد گرفت☺️☺️☺️


خیلی ناراحتم دارم فکر میکنم اون شب چکار کنم تنها , تاریک بدون وسیله  تازه اینا به کنار  اول حساب کتابه خدایا کمکم کن .


یاد امتحان نهایی پنجم دبستان افتادم که برای اولین بار باید میرفتیم یه مدرسه دیگه امتحان میدادیم من همیشه تو امتحان نهایی ها اضطراب داشتم .



چند سال پیش برای مسابقات کشوری حفظ رفته بودیم مشهد , مسابقه خیلی شیرینه ولی پر از استرس یعنی انگار از مسافرت هیچی نمیفهمی همش داری میخونی تا نوبتت بشه بعد استرس داری تا جوابش بیاد.


تو سالن نشسته بودم تا نوبتم بشه چن نفری خوندن دیگه نزدیک بود منو صدا بزنن که قبل از من یه خانم رفت بالا تو جایگاه نشست داور خب اول یه خورده حرف زد تا جو سالن عادی بشه بعد گفت بفرمایید خودتونو معرفی کنید از کدوم استان ؟

 این یک بار جوابی نیومد . برای بار دوم : خودتونو معرفی کنید از کدوم استان ؟

جوابی شنیده نشد ماها همه زیر لب میگفتیم عروس رفته گل بچینه .


دفعه سوم داور حرصش دراومد گفت خانم حرف بزن اسمت چیه ؟؟؟


که آقا عروس کجا بود گل و گلاب کجا؟ 


بیچاره از ترس لال شده بود اسم خودشم یادش رفته بود .


فقط یواش گفت نمیدونم !!!!


همه سالن سکوت کرده بودن و داور دید این بنده خدا که انگار اولین بارش بود مسابقه میداد و حسابی ترسیده بود صدق الله گفت  و راهنماییش کردند که برگرده .


راستی شب اول قبر چیزی یادمون میمونه که از این سال های زندگی یه جواب درست و درمون بدیم .کاش فقط بدونیم اصلا کی بودیم .


خدا خودش کمک کنه که حتما کمک میکنه مطمئنم . حتما نظر بذارید لطفا

منبع : درخشندهآخرین امتحان دنیا
برچسب ها : امتحان ,مرده ,خیلی ,سالن ,داور ,هیچی ,کدوم استان ,معرفی کنید ,خودتونو معرفی ,امتحان نهایی

نگاهی به دور

:: نگاهی به دور

وَابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَأَحْسِنْ کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ ۷۷قصص


 و با آنچه خدایت داده سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنیا فراموش مکن و همچنانکه خدا به تو نیکى کرده نیکى کن و در زمین فساد مجوى که خدا فسادگران را دوست نمى دارد 


❤️❤️❤️



پاییز ١٤٢٥

سی سال بعد...

من !

مادربزرگی پیر

یا تنها قابِ عکسی روی دیوار.

فقط یک خاطره


امروز اما در اندیشه ی روزهای رفته به خیال روزهای اینده نشسته ام و ثانیه ها را نظاره میکنم و فکر نمیکنم روزی در حسرت این دقایق آه میکشم...


.

.

بی دلیل باید  خوبی کنم و بی توقع عشق بورزم


فقط و فقط  عشق می ماند...

منبع : درخشندهنگاهی به دور
برچسب ها :

زمان بدون توقف

:: زمان بدون توقف


کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَهَا لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا عَشِیَّةً أَوْ ضُحَاهَا 46 نازعات


چون آن را ببینند، پندارند در این جهان جز یک شامگاه یا چاشت درنگ نکرده اند


☘☘


داشتم به این آیه فکر میکردم که یه دفعه رفتم تو فکر که این همه سال زندگی یه دفعه تو قیامت میشه همش نصف روز!

 چقدر بی ارزش راستی این همه بدو بدو برای چی؟ 

بچه بودیم دوست داشتیم زود بزرگ شیم بریم مدرسه مادر بشیم و ...

حالا همه مراحل و رد کردیم چی شد !!!


بعضی وقتا دوست دارم همه چیزو رها کنم دست خودمو بگیرم برم بگردم تو یه هوای بارونی قدم بزنم و فکر کنم به گذشته به چیزایی که دیگه تکرار نمیشن


 نیم قرن زندگی کردن یعنی پر از خاطره انگار خاطره های خوش خودشونو قایم کردن 

یه نگاه گذرا منو میبره به دور دورا به بچگی شب های سرد کنار چراغ علا الدین و مشق نوشتن

 هر وقت انشا داشتیم فقط البته اول انشا رو بلد بودم بقیه شو خواهرم مینوشت هیچوقت فکر نمیکردم بتونم یه دفعه انشا بنویسم 

یادش بخیر دبیرستان پر از هیجان بودم 

اذیت کردن معلم ها کار همیشگی بود و خیلی زود ازدواج و پایان دوره اول و نقطه سر خط .


 چه زود گذشت  حالا انگار شمارش معکوس شروع شده نمیدونم با این همه فکر که تو سرم وقت میکنم به همشون برسم یا نه ؟؟؟


آنهایی که کمتر تو را می شناسند همیشه می گویند خوش به حالت. فکر می کنند آرامش تو و شادی ات نتیجه ى بی خیالی هاست. فکر می کنند تو بلدی دنیا را ندیده بگیری. به خیالشان می رسد بدی ها را حس نمی کنی. آنها فکر می کنند دیوار شادی تو به اندازه صدای خنده هایت بلند است. اما کسانی هستند که بیشتر می شناسندت. بیشتر در کنار تو بوده اند و یا عمیق تر تو را دیده اند. آنها می فهمند و می دانند که بدی های دنیا را خوب دیده ای. می بینند ناراحتی هایی را که روی دلت سنگینی می کند را بلدی با چند تا خنده ى بلند از سرزمین قلبت بیرون کنی. آنهایی که تو را بیشتر بشناسند حساب نفس های سنگین شده ات را دارند و می بینند گاهی با ته مانده ى امید، تاریِ چشم هایت را پاک می کنی. آنهایی که تو را بهتر می شناسند خوب می دانند همیشه قاعده ها بر عکس است. آدم هایی که زیاد می خندند، زیاد نمی خندند! آنهایی که دوست زیاد دارند، دوست های کمی پیدا می کنند و آنهایی که می خواهند غمگین به نظر برسند غم های کوچک تری دارند. قدر شادی را کسانی می دانند که قلب سنگین تری داشته باشند 

بابک حمیدیان

منبع : درخشندهزمان بدون توقف
برچسب ها : آنهایی ,دوست ,زیاد ,دانند ,شادی ,انشا

صدای دلنشین

:: صدای دلنشین

الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ۲۸رعد


 همان کسانى که ایمان آورده‏ اند و دلهایشان به یاد خدا آرام مى‏ گیرد آگاه باش که با یاد خدا دلها آرامش مى‏ یابد


❤️❤️❤️



تا حالا با توریست های خارجی برخوردی داشتید ؟

اگه جاهای تاریخی رفته باشید زیاد از این گروه ها دیدید البته اکثرشون سالمندن  انگار گفتن آخر عمری بریم ایرانم ببینیم که دیگه برا رفتن حسرت به دل نباشیم .

چند روز پیش که رفته بودم قم برای مسابقات تو هتل یه گروه توریست بودن از زن و مرد که اومده بودن ایران گردی

شام که خوردیم یکی از بچه ها که نابینا هم بود گفت بریم با این خارجی ها حرف بزنیم بچه ها گفتن بابا ما بلد نیستیم سعیده گفت من بلدم هر چی میخواید بگید من میپرسم 

خلاصه سوال ها شروع شد اول ارزو که نابینا بود گفت سعیده بهش ادرس منو بده بگو یه عصای خوب برا من از هلند بفرسته همه داد کشیدن سرش که بابا ول کن  مگه چراغ جادوه خلاصه هر کی یه چیزی ازش میپرسید .

چیزی که جالب بود این بود که ازش پرسیدیم تا حالا کجا ها رفتی خوش گذشته نظرت ؟؟

البته بگم که دلش پر بود شروع کرد به گفتن و سعیده هم تند تند ترجمه انلاین میکرد تهران چقدر کثیف بوده کاشان بدتر از اون خلاصه همینطور رگباری داشت ایراد می گرفت که یه دفعه سعیده پرسید شما که مسیحی هستید برا چی اومدید قم ؟

گفت که ما رفتیم کاشان سر راه اومدیم اینجا و مارو بردن حرم .

وقتی ازش پرسید حالا ازقم خوشت اومده ؟؟

نمیدونید با چه هیجانی از حرم حضرت معصومه تعریف میکرد که چه قدر زیباست نمیتونست احساساتشو بگه پر از هیجان بود میگفت اونجا حس عجیبی داره آرامش بود چیزی که خیلی خوشش اومده بود ولی نمیتونست خوب بیان کنه اگه گفتید چی بود ؟؟

باورتون میشه میگفت من صدایی اونجا شنیدم که خیلی زیبا بود اون صدارو دوست داشتم بشنوم انگار داشت منو آروم میکرد حالا نمیدونم صدا یی که تو حرم پخش میشده چی بوده ؟حتما قرآن بوده یا اذان ... هر چی بود براش خیلی جالب بود انگار تا حالا نشنیده بود .

البته که زیباترین کلام و دلنشبن ترین کلام, کلام خداست مخصوصا در جوار حرم عمه عزیزم .

منبع : درخشندهصدای دلنشین
برچسب ها : حالا ,سعیده ,بوده ,خیلی ,کلام ,میکرد ,بِذِکْرِ اللَّهِ

تعزیه

:: تعزیه


یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ۲۷فجر

 اى نفس مطمئنه 


 ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً ۲۸ خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد

 


فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ۲۹ 

و در میان بندگان من درآى

 

 وَادْخُلِی جَنَّتِی ۳۰ 

و در بهشت من داخل شو


❤️❤️



نمیدونم تا حالا تعزیه دیدید حتما دیدید تعزیه ما رو میبره تو صحنه کربلا همه هستن انگار هر چی لباس قرمزه شمره و بد هر چی لباس سبزه امام حسینه بچه که بودم این تفکرم بود 

تو محله ما تعزیه میومد و من خیلی دوست داشتم مخصوصا قسمت دو طفلان مسلم رو حیف که اون موقع این نقشا مال پسرا بود منم دختر بودم والا دوست داشتم برم یه نقش تو تعزیه داشته باشم البته بعد ها تو تئاتر مدرسه دلی از عزا دراوردم


تا اینجارو داشته باشید


یه روز که داشتم در باره نقشم تو تئاتر مدرسه حرف میزدم مامانم که زن کم حرفی بود و بیشتر گوش میداد یعنی من اینقدر از مدرسه میومدم حرف میزدم که بیچاره مهلت حرف زدن نداشت مامانم گفت تا حالا دیدی کسی تو نقشش اینقد واقعی بشه گفتم خوب اره بعضی ها خیلی هنرمندن گفت نه دیگه بیا تا بهت بگم


تو روستای مامانم یه تعزیه برپا میشد که خیلی قدمت داشت اکثر روستا سادات بودن و از اطراف همه هر ساله برای دیدن این نمایش روز عاشورا میومدن البته این قضیه تعزیه تقریبا  مثلا مال 60 سال پیشه 


نقش هر کس مشخص بود مامانم تعریف میکرد که تعزیه که شروع شد رسید به قسمت حبیب بن مظاهر که پیرترین یار بود نقششو یه پیر مرد باید بازی میکرد انصافا خوب بازی کرد همه گفتگو هاش با امام حسین به خوبی انجام داد رسید به قسمتی که باید شهید میشد مثلا درگیری شد و حالت شمشیر بازی و حبیب به زمین افتاد ولی دیگه این حبیب بلند نشد  هر چی صداش زدن مشتی پاشو نقشت تموم شد نه بابا انگار صد سال بود که مرده بود  پیر مرد که نقش حبیب رو داشت همون جا وسط جمعیت جان به جان آفرین تسلیم کرد واقعا اینقدر با حس این کارو انجام داد که با همون حس رفت صحنه عجیبی بود !!!!

خشکم زده بود یعنی چی مگه میشه این دیگه چه مدلشه مامانم گفت دیدی تا حالا از این نقشا ندیده بودی !!!

خدا رحمت کنه مامان و مشتی رو که اینقدر قشنگ نقششو بازی کرد.


خدایا عشق امام حسین و هر روز در دل ما واقعی تر کن

منبع : درخشندهتعزیه
برچسب ها : تعزیه ,حبیب ,بازی ,اینقدر ,مدرسه ,داشتم ,امام حسین ,تئاتر مدرسه ,دوست داشتم

بدون هدف

:: بدون هدف




أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ ۱۱۵ مومنون


 آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریده‏ ایم و اینکه شما به سوى ما بازگردانیده نمى ‏شوید .



آدم ها به تعدادشون هر کدوم تو دلشون یه آرزو دارن حالا فرق نمیکنه چی باشه شاید خواسته های هر کس فقط برا خودش لذت بخش باشه  وبرای کس دیگه بی معنی باشه.


تو خونه ما وقتی بچه ها کوچکتر بودن دیسیپلین خاصی بود سر ساعت خاصی میخوابیدیم و صبح زود بلند میشدیم و بچه های کارهای زیادی داشتن اینطوری  تقریبا تمام وقت بچه ها پر بود از کلاس و برنامه و ....


بازی و تفریح هم بود ولی خیلی محدود یعنی در واقع انگار اونم برنامه ریزی شده بود  خلاصه همه فامیل دیگه روش زندگی مارو میدونستن .


تلویزیون هم که وقت نداشتیم زیاد نگاه کنیم فقط شب اونم تمام شبکه ها روی ساعت اخبار تنظیم بود.


سال 81 تازه عراق آزاد شده بود و راه کربلا باز شده بود و مردم دسته دسته از راه کوه های مرزی وارد کشور عراق میشدن چون خیلی ذوق زده شده بودن بعد از چندین سال که راه کربلا بسته بود .


اون سال حبیب هم راهی شد که بره کربلا از همین راه های مرزی که خیلی هم خطر ناک بود .

و خدا بهشون چقدر رحم کرده بود چون تو کوه گم شده بودن و بعد از چند روز راه و پیدا کرده بودن.


خب حبیب خداحافظی کرد و رفت من موندم با حمید و سعیده و فرزانه .


حالا همه برنامه ها یهو بهم خورد انِگار انقلاب شد هر کی رفت سراغ کار مورد علاقه خودش .


حمید چند سال بود یه بازی کامپیوتری داشت  نمیدونم اسمش قارچ خور بود یا هرکول یا یه چیز  دیگه خلاصه این که خیلی دوست داشت به مرحله آخرش برسه  و همیشه تا شروع میکرد چن مرحله که میرفت باباش میگفت برو سر کارت و بیچاره تو دلش مونده بودکه یه روز برسه  مرحله آخر بازی .


این روزا که حبیب نبود انگار ساعت هم عقربه هاش کنده بود و خونه زمان نداشت.

  بچه ها چون تابستون بود تا هر ساعتی دلشون میخواست بیدار بودن و صبح هم دست کم ظهر از خواب بلند میشدن منم دیدم واقعا ممکنه این فرصت دیگه پیش نیاد کاری بهشون نداشتم  و این موقعیت برا منم خوب بود تنها چیزی که منو این چند روز خوشحال میکرد ندیدن اخبار بود حتی بر ای یه لحظه هم ما اخبار ندیدیم .

  یعنی ما اصلا انگار تو این 10 روز از زمان و دنیا فاصله گرفته بودیم هر کی برا خودش مشغول بود حمید از همون اول رفت سراغ بازی و تا صبح بیدار بود که یه دفعه من بای صدای حمید که با صدای بلند میگفت بالاخره رسیدم بالاخره رسیدم به مرحله آخر... بیدار شدم .

 حمید مثل گالیله که داد میزد زمین گرده و شادی میکرد حمیدم اینقدر شاد بود که انگار یه چیزی کشف کرده و بالاخره به آرزوش رسید مرحله آخر بازی!!!!


سعیده هم عشقش خوابیدن بود تا هر وقت دلش میخولست میخوابید و فرزانه هم که اون موقع محلی از اعراب نداشت.


خلاصه ما نفهمیدیم این 10 روز طلایی چطور گذشت یه بار حبیب تو این 10 روز تونست زنگ بزنه خونه و زود پرسید از ایران چه خبر ؟ 

گفتم هیچی حبیب گفت مگه میشه اوضاع عراق خیلی بده ولی ما که اصلا اخبار گوش نکرده بودیم گفتم اینجا (خونه) اوضاع خوبه عالیه.

10 روز به سرعت باد گذشت و الحمد الله حبیب برگشت به هر حال سفر پر بر کتی بود هم برا حبیب هم برای ما .


گاهی وقتا به اطرافیانمون اجازه بدیم لحظاتی برای خودشون باشن این لذت ها تو همون وقتش قشنگ هستن اگه بگذره دیگه مزه نداره.

منبع : درخشندهبدون هدف
برچسب ها : حبیب ,خیلی ,بازی ,انگار ,حمید ,مرحله ,بالاخره رسیدم

زخم زبان

:: زخم زبان


وَ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَیْرِ مَا اِکْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِیناً (٥٨)احزاب


"و آنان که مردان و زنان با ایمان بی‌تقصیر و گناه را بیازارند (بترسند که) دانسته بار تهمت و گناه آشکار بزرگی را برداشته اند




همیشه خاطرات لذت بخش نیستن بعضی وقتا آدم از خاطرات خودش هم دلش میگیره 

داشتم یه داستان میخوندم که منو برد به تقریبا 25 سال پیش حالا بعد از گفتن خاطره داستان و براتون مینویسم

سالی بود که حبیب به دلایلی بیکار شده بود و حقوقی نداشت اون سال خیلی سختی کشیدیم من تو زندگی آدم مغروری بودم یعنی به هیچ عنوان از مسائل زندگیم به کسی نمی گفتم این غرور بیجا یا با جای من باعث شد که تو این یک سال هر چی از طلا یا پس انداز داشتیم خرج کنیم و تقریبا با سلام صلوات زندگی رو میچرخوندیم 

یه روز یکی از نزدیکان من خبر داد که میاد خونمون خیلی دست و پامو گم کردم چون حبیب خونه بود و مطمئن بودم که حس فضولی این خانم گل میکنه برای سوال کردن به حبیب گفتم تو برو میوه بخر بیار بعد برو بیرون تا این خانم بره 

حبیب که پول زیادی تو جیبش نبود میوه  هایی که خرید درجه 3 بود خلاصه من این میوه هارو با یه ترفندی راس و ریس کردم و با یه خورده مثلا تزیین گذاشتم جلوی این خانم 


مهمون یک نگاه به من کرد یه نگاه به میوه ها بعد با یه حالت بدی گفت :


ببینم حبیب آقا این میوه هارو از تو جوب پیدا کرده ؟


من که حسابی جا خورده بودم نمیدونستم چی جواب بدم یه خورده منو من کردم و با یه لبخند مسئله رو تموش کردم و نزاشتم ادامه پیدا کنه ولی دیگه نفهمیدم تا عصری که خونمون بود چطوری ناراحتی خودمو پنهان کردم

حالا سالها میگذره ولی مزه تلخ حرفش همیشه منو آزار میده چون هنوز هم از ترکش کلمات قصار ایشون در امان نیستیم 

حالا بخونید اون داستانو که منو به یاد این خاطره انداخت


داستانک


شخصی تعریف میکرد : توی رستوران نشسته بودم که یک دفعه یه مرده که با تلفن صحبت میکرد فریاد کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن، رو به گارسون گفت : همه کسانی که در رستورانند، مهمان من هستن به ""باقالی پلو و ماهیچه""


""بعد از 18 سال دارم بابا میشم""


چند روز بعد تو صف سینما، همون مرد رو دیدم که دست بچه ی 3یا 4 ساله ای را گرفته بود که به او بابا میگفت


پیش مرد رفتم و علت کار اون روزشو پرسیدم


مرد با شرمندگی زیاد گفت: آن روز در میز بغل دست من، پیرمردی با همسرش نشسته بودند پیر زن با دیدن منوی غذاها گفت: ای کاش میشد امروز باقالی پلو با ماهیچه میخوردیم، شوهرش با شرمندگی ازش عذر خواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان، فقط سوپ بخورند


من هم با آن تلفن ساختگی خواستم که همه مهمان من باشند تا اون پیرمرد بتونه بدون شرمندگی، غذای دلخواه همسرش را فراهم کنه.


ﻧﺼﺤﺖ ﺪﺭم ﺧﻠ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ .

ﻣﻔﺖ: ﺍﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺍ ﺑﻮﺩﻦ ﻭ

ﺻﺎﺣﺐ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﺎ ﺁﻭﺭﺩ

ﺭﺩ ﻧﻨﻦ ،

ﺷﺎﺪ

ﺍﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺰﻪ ﻪ ﺑﺮﺍ ﺬﺮﺍ

ﺍﺯ ﻣﻬﻤﻮﻧﺶ ﺩﺍﺭﻩ

ﻭ ﺍﻪ ﻧﺨﻮﺭﻦ ﻧﻤﺪﻭﻧﻪ ﺑﺎﺪ ﺎﺭ ﻨﻪ ....

ﺣﻮﺍﺳﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎ ﺧﺎﻟ ﺑﺎﺷﻪ

عجب دنیاییست!

منبع : درخشندهزخم زبان
برچسب ها : میوه ,حبیب ,خورده ,خیلی ,حالا ,میوه هارو

ایات بیمه

:: ایات بیمه


قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ أَیًّا مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى وَلَا تَجْهَرْ بِصَلَاتِکَ وَلَا تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلًا ۱۱۰اسراء


 بگو خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید هر کدام را بخوانید براى او نامهاى نیکوتر است و نمازت را به آواز بلند مخوان و بسیار آهسته‏ اش مکن و میان این [و آن] راهى [میانه] جوى 


 وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیرًا ۱۱۱ اسراء


و بگو ستایش خدایى را که نه فرزندى گرفته و نه در جهاندارى شریکى دارد و نه خوار بوده که [نیاز به] دوستى داشته باشد و او را بسیار بزرگ شمار    




شنیده بودم که دو آیه آخر سوره اسراء همه چیز و بیمه میکنه از هر خطری مثلا ماشینت و پارک میکنی بخونی یا از خونه میای بیرون خلاصه برای هر چیزی که میخوای حفظ بشه من اسمشو گذاشتم ایات بیمه

چند روز باقیمونده از سال 84 بود ما سفر نورزی مونو شروع کرده بودیم 27 اسفند نیمه شب بود یعنی در واقع نزدیک صبح که رسیدیم به دروازه قرآن شیراز حبیب که خیلی خسته بود و یکسره رانندگی کرده بود فقط از ماشین پیاده شده گفت همین جا جای امن و خوبیه میخوابیم 

چون همه چادر زده بودن وسرباز هم داشت چادر که زدیم هر کی کیسه خوابشو برداشت رفت خوابید کیف پول تو مسافرت  همیشه دست من بود من تو چادر میزاشتم زیر سرم و میخوابیدم 

آماده شدیم بخوابیم که حبیب گفت شلوارم و تو ماشین جا گذاشتم یکی بر ه بیاره حالا همه مدارک تو جیب شلوارش بود به هر کدوم از ما که گفت برید بیارین چون هوا سرد بود تازه تو کیسه خواب گرممون شده بود هیچکس نرفت 

سعیده گفت من تو ماشین یه امپی فور دارم که دو تا آیه براش میخونم و با خیال راحت خوابید دیگه بقیه به من مربوط نیست اینو که گفت همه تقریبا خوابشون رفته بود ....

صبح زود بر ا نماز بلند شدیم وقتی رفتیم تو ماشین وسیله برداریم هیچی تو ماشین نبود جز امپی فور سعیده خانم 

آقا دزده همه ماشینو خالی کرده بود یعنی در واقع شلوار حبیب یعنی همه مدارک و ...,

کاش من و حمید هم که این آیات و حفظ بودیم مثل سعیده زحمت خوندن این دو آیه رو به خودمون میدادیم

 باز خدارو شکر پولا زیر سرمن بود اگر نه باید قید سفرو میزدیم 

اینو بگم  با چه دردسری دوباره تونستیم مدارک و بگیریم بماند


منبع : درخشندهایات بیمه
برچسب ها : ماشین ,چادر ,سعیده ,مدارک ,حبیب ,بیمه ,ایات بیمه ,یَکُنْ لَهُ ,وَلَمْ یَکُنْ

توفیق

:: توفیق


لِلْفُقَرٰاءِ اَلَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی اَلْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ اَلْجٰاهِلُ أَغْنِیٰاءَ مِنَ اَلتَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیمٰاهُمْ لاٰ یَسْئَلُونَ اَلنّٰاسَ إِلْحٰافاً وَ مٰا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ (٢٧٣بقره)




صدقات مخصوص فقیرانی است که در راه خدا بازمانده و ناتوان شده اند و توانایی آنکه در زمین بگردند ( و کاری پیش گیرند ) ندارند و از فرط عفاف چنانند که هر کس از حال آنها آگاه نباشد پندارد غنی و بی نیازند ، به ( فقر ) آنها از سیمایشان پی می بری ، هرگز چیزی از کسی درخواست نکنند. و هر مالی انفاق کنید خدا به آن آگاه است


✨✨


رسالت اصلی ما در این دنیا

بیدار شدن و بیدار کردن است

زندگی مامثل یک سفراست

نه یک هدف!

هریک ازماماموریت خاص

دردنیا داریم

وبا کمک کردن به دیگران باعث

تکامل روح خود می شویم.


❤️❤️❤️


اون روز یه روز خاصی برام بود یه روز عجیب !!!


بچه ها میخواستن برن پارک آبی تو راه کرج من باید بیرون منتظر میشستم خب این انتظار تقریبا 2 ساعت بود برا همین تصمیم گرفتم برم اطراف پارک آبی یه دوری بزنم

 بیرون که اومدم یه قبرستون روبرو دیدم چون شب جمعه بود گفتم میرم اونجا قدم میزنم تا وقت بگذره  البته من هر وقت جایی منتظر باشم تنها کاری که از دستم بر میاد مرور قرانه .


رفتم داخل قبرستون خب فکر کردم برم سر قبر کی ؟ 

داشتم با خودم فکر میکردم و با خدا حرف میزدم 

گفتم خدایا من دو ساعت میخوام قرآن بخونم تو بگو برا کی بخونم تقریبا دو دور تو قبرستون زدم  یه دفعه چشمم خورد به قبر که سنگ نداشت و خاک بود ویه پارچه سبز روش بود و معلوم بود خیلی وقته که سنگ نداشته خلاصه من اونجا نشستم و این قبر اسم هم نداشت نمیدونستم برا کی میخونم ولی شروع کردم به خوندن چن جز خوندم که میخواستم بلند شم دیدم یه زن جوون با یه پسر 16 ساله اومدن سر قبر شروع کردن فاتحه خوندن بعد با تعجب  یه نگاه به من کردن گفت شما کی هستید منم زود گفتم شما کی هستید؟


 گفت این شوهرمم آقا سعید سکته کرد من موندم با چهار تا بچه بدون در آمد حتی ما سنگ نتونستیم براش بندازیم 

گفت خودم با این پسر کار میکنیم ....

 

خیلی ناراحت شدم بعد پرسید شما کی هستید ؟منم جریانو تعریف کردم خیلی خوشحال شد  گفت از بس که آقا سعید مرد خوبی بوده که یه غریبه میاد براش قرآن میخونه .

بعد من آدرس خونشونو گرفتم الان دو ساله که هر چن وقت یه بار سری به این خانواده میزنیم هم اونا خوشحال میشن هم من .


خدایا توفیق کار خوب هم تو میدی ممنون که به من هم عنایت داری.

منبع : درخشندهتوفیق
برچسب ها : خیلی ,گفتم ,قبرستون

دکتر منصف

:: دکتر منصف




وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ ۸۰ شعراء


و چون بیمار شوم او مرا درمان مى ‏بخشد 


من این نعمت بزرگ سلامتی را شکر می گویم قبل از آنکه هر آسیبی از دنیا بنا بر مشیت تو آن را به مخاطره اندازد . پس ستایش ازآن توست بر این سلامتی که همچنان از آن بر خوردارم .



یه روز از کلاس که برگشتم دیدم سعیده و فرزانه هر دوشون مریض شدن و دارن از درد به خودشون میپیچن

هر چی ازشون سوْال کردم چی شده چی خوردین، چیزی دست گیرم نشد، فقط گفتن از صبح دل درد و سر درد و بدن درد عجیبی داریم....

تو خونه ما وقتی کسی مریض میشه تا وقتی خوب بشه باید چند مرحله رو طی کنه


اول درمان خونگی: خب من خاکشیر و نبات داغ دادم بهشون، اما خوب نشدن

مرحله دوم: مراجعه به اینترنت: نوشته بود نوشابه و ابلیمو، رفتم تهیه کردم و به خوردشون دادم، اماااا خوب نشدن که در واقع اثری نداشت.

مرحله سوم : مراجعه به داروخانه است! چون حبیب اعتقاد داره بهترین دکتر، دکتر داروخانه است

خلاصه از داروخانه با توجه به احوالاتشون یه قرص گرفتم و خوردند

یه کم اروم شدن اما خوب نه



بالاخره ترس بَرَم داشت گفتم مجبوریم مرحله اخر رو امتحان کنیم اونم رفتن به درمانگاهه!!

حاضر شدیم و با یه دردسری دوتا مریض رو بردیم درمانگاه شبانه روزی


 چون آخر شب بود خلوت بود  

سریع ویزیت شدیم 


رفتیم تو اتاق دکتر، جریان رو تعریف کردیم 

دکتر یه نگاهی انداخت گفت خیلی خطرناکه باید همین الان برن آندوسکوپی و آزمایش !!!


همینطور که داشت نسخه میپیچید و تند تند سعی میکرد حرف بزنه ، من یهو گفتم ببخشید آقای دکتر من نمیخوام تو کار شما دخالت کنم ولی اینایی که شما میفرمایید اگه یکیشون بود درست بود ولی نمیشه دوتاشون یه مدل بیماری خطرناک گرفته باشن اونم یه شبه! .

یه دفعه دکتر رفت تو فکر ... انگار ته دلش گفت راست میگه ها!!!

بعد گفت خب این دارو هارو بگیرید بخورن اگه خوب نشدن برید ازمایش بدید...

بعد من اسم داروهایی که از دکتر داروخانه گرفته بودم گفتم ، دکتر یه نگاه کرد گفت خب دیگه چه کار کردید؟

 گفتم نوشابه و آبلیمو هم قاطی کردم دادم خوردن !

بعد دکتر یه نگاه عاقل اندر سفیه به ما انداخت  و به افق خیره شد نسخه رو پاره کرد و گفت برید پول ویزت رو از صندق پس بگیرید 

به سلامت

گفتم عه چرا اقای دکتر؟ چیزی شده ؟

گفت نخیر سرکار خانم

شما خودتون دختراتون رو درمان کردید 

یه کم صبر میکردید نیازی نبود بیاید درمانگاه!!

ایشالا تا فردا خوب میشن

 فقط یادشون باشه غذاهای قاطی پاتی نخورن!

بعدا سعیده و فرزانه فهمیدن که دیشب نصف شب که گرسنه میشن شیر میخورن! این در حالی بود که شام ماهی خورده بودند!!! واسه همین حالشون خراب شده بود

از قدیم گفتن لبنیات و ماهی با هم نمی سازه همینه.

خداروشکر فرداش هر دو خوب شدند.


لطفا نظر بدید

منبع : درخشندهدکتر منصف
برچسب ها : دکتر ,مرحله ,گفتم ,داروخانه ,نشدن ,مریض ,دکتر داروخانه

وصیتنامه

:: وصیتنامه


کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خیرا الوصیه للوالدین والاقربین بالمعروف حقا علی المتقین   180 بقره


بر شما مسلمانان واجب شد که وقتی مرگتان نزدیک می شود و مالی از شما می ماند برای پدران و مادران و خویشاوندان وصیتی به نیکی کنید این حقی است بر پرهیزگاران 

گرچه پذیرفتنش دشوار است،

لیکن وجودش بدیهی است؛

حضورش،

مرگ را می گویم!

همان که همسایه دیوار به دیوار زندگی است.

آنکه از رگ گردن به آدم نزدیک تر است.

او که به زندگی قدر و منزلت بخشیده،

دنیا را پوچ و فاقد ارزش ساخته.

زیباست خوب بودن، خوب ماندن، بد نشدن ...

مرگ پشت در است،

در نمی زند؛

بی هوا وارد می شود .... 

سیمون_دوبوار


از قدیم میگفتن آدم باید وصیت نامش زیر سرش باشه نمیدونم این که الان کاربرد نداره الان وصیت نامه ها پیش وکیل یا تو گاو صندوق ها گذاشته میشه

چقدر سخته یک عمر کار کنی بعد باید ورق و قلم برداری بنویسی که چی به کی میرسه و خودت میمونی با چند متر پارچه که حجابت میشه برای رفتن با دست های خالی و به هر عملی که به نظرت بدرد بخور بوده  فکر می کنی میبینی یه عیبی داره .


آقام چون سر و کارش با مردم زیاد بود چن وقت یک با ر وصیت میکردمخصوصا وقتی مکه رفت

ولی هیج وقت در باره وصیتنامه  با خانواده حرفی نزده بود آخه شاید فکر مرگ هم نکرده بود.


تو راه برگشت از سفر عید پدرم در سن 45 سالگی فوت کرد و به یکباره همه مارو تنها گذاشت و رفت مامانم موند با 5 تا بچه !!!

برگشتیم تهران چون بچه ها صغیر بودن گفتن به اموال و پول نقد نمیشه دست زد باید یک نفر خونه رو هم اجاره کنه برای این چند روز حتی خرج قبر و دفن و کفن هم از پول نقد تو خونه نمیشه خرج کرد من 14 سالم بود از این حرفا داشتم شاخ در میو وردم این همه پول نقد اونوقت پول دفن و کفن حاجی رضا موسوی رو دیگران بدن .!!!


یه ذره دقت کردم چون بچه بودم فقط گوش میکردم دیدم عمو هام میگن باید وصیت نامه باشه تا بشه از اموالش برا خودش خرج کرد و الا همه مال صغیره تا تکلیف معلوم شه میخواستم بگم ما راضی هستیم ولی همه این حرفارو تو دلم میگفتم 

خیلی دلم میسوخت بابای مهربونم بعد اینهمه زحمت هیچی نمیتونست از مالش برا خودش خرج کنه الان هم که مینویسم دارم گریه میکنم 


خلاصه دیگران برای خاکسپاری خرج کردن و خونه رو هم تا 40 روز اجاره کردن که مردم رفت و آمد کنند .


حالا اومدین سر اصل قضیه یعنی وصیتنامه عمو ها و عمه ها اومدند سر وقت مادر بیچاره و مظلوم من که حتی حرف معمولی خودشو هم بلد نبود بزنه گفتند خب زن داد اش برو وصیت نامه حاجی رو بیار ببینیم چی نوشته ؟؟؟

مامانم گفت  اگه باشه تو کمد خودشه چشمتون روز بد نبینه هر چی گشتیم خبری از ش نبود مامانم با ترس و لرز اومد  گفت نیست  !!!!!!!


آقا دیگه همه با هم میگفتن مگه میشه نداشته باشه بازم بگردید کل خونه رو زیر و رو کردیم دریغ از یه برگه!!!


تهمت ها شروع شد به طرف مامان که حتما داشته قایمش کردی یکی میگفت ببین چی توش نوشته بوده شاید برای خواهر برادرش هم مال گذاشته بوده مامانم هاج و واج نگاه میکرد و هیچ جوابی نداشت  .

این همه مال چن تا خونه پول نقد ولی حیف که نشد ریالی برای پدرم خرج کنیم تا انحصار وراثت .

 پدرم رفت و مادر مهربونم هم 2 سال بعد فوت کرد و باز ما موندیم تنها ......

خدایا دلم خیلی براشون تنگ شده الان داره اذان میده آقام خیلی دست بخیر بود  و مادرم تنها و کم حرف .

خدایا قسمتشون کن بهشت زیباتو همنشین جدم.

منبع : درخشندهوصیتنامه
برچسب ها : خونه ,وصیت ,الان ,باشه ,وصیتنامه ,خیلی ,وصیت نامه ,باید وصیت

رهایی

:: رهایی

  ن وَ اَلْقَلَمِ وَ مٰا یَسْطُرُونَ (١) قلم


نون، سوگند به قلم و آنچه می نویسند،


❤️❤️



حرفهاییست برای نگفتن ، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند... و سرمایه ماورایی هر انسان حرفهاییست که برای نگفتن دارد... حرفهایی که پاره تن وجود آدمیند و تا مخاطب خویش را نیابند بیان نمی شوند.. ‎


فردا خیلی دیر است ،

باید از همین "لحظه" شروع کنم !

نباید بگذارم عقربه ها مرا دُور بزنند ؛


می خواهم دست ببَرم در ذهنم ؛

هر چه افکارِ منفی دارد ، خالی کنم!

باید جا برای احساساتِ خوب باز کنم.


خاطرات مُرده ی زیادی 

روی دستم باد کرده است!

تمامِ کهنگی ها را باید خاک کنم.


پروانه های زیادی در من

سر از پیله در آورده اند؛

وقتِ آن است که از خودم آزاد شوم!

من هنوز 

به پرواز با بال های شکسته 

ایمان دارم...


برایِ هرکس که دست در دست

از کنارت گذر می کند

آرزویِ "تا به همیشه" بودن داشته باش

لبخند بزن

و ببخش

ببخش تمامِ کسانی را که

روزی میانِ تنهاییت جایِ پا گذاشتن

خاطره برایت ردیف کردند

کنارِ طاقچه ی خیالت

ببخش و باور کن

خوب بودن

خوب ماندن

همان چیزیست که آن ها به خیالِ خامشان

از تو گرفته اند....

منبع : درخشندهرهایی
برچسب ها : ببخش ,برای نگفتن

توکل

:: توکل

وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نَتَوَکَّلَ عَلَى اَللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانٰا سُبُلَنٰا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلىٰ مٰا آذَیْتُمُونٰا وَ عَلَى اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُتَوَکِّلُونَ (١٢) ابراهیم


و چرا ما بر خدا توکل نکنیم در صورتی که خدا ما را به راه راستمان هدایت فرموده؟ و البته (در راه اطاعت و رضای خدا) بر آزار و ستمهای شما صبر خواهیم کرد، و ارباب توکل باید (در همه حال خوش و ناخوش) تنها بر خدا توکل کنند


❤️

لحظه ‌هایی که 

دلت میگیره 

خــدا رو از

ته دل صدا بزن

و منتظرجوابش بمون

مطمئن با‌ش

خیلی زود به جوابت

 میرسی فقط باورش کن

❤️

بعضی وقتا احتیاج نیست پول خرج کنی تا شاد کنی یا شاد بشی


میتونی یه نگاه مهربون داشته باشی 


یا یه لبخند گوشه لب دیگران بزاری

 

یا بشی سنگ صبور تا دل طرف خالی

و سبک  بشه 

❤️


آدم شوخ طبعی هستم چه زمانی که محصل بودم که به قول بچه ها با تیکه های به موقع کلاسو می بردم رو هوا از خنده 


چه  الان که معلم هستم یه جور دیگه !


دوست دارم تا وقتی کنار دیگرانم از بودنم لذت ببرن


امروز  که رفتم دانشگاه خیلی ناراحت بودم بابت یه مشکل که فکر نمیکردم به این زودی حل بشه ولی بازم از خدا خواستم خودش یه جوری درستش کنه.

 حتی دلم نمیخواست یه لبخند بزنم ولی احساس کردم دانشجو ها چه گناهی کردن که تو این ساعت بعد ازظهر منو تحمل کنن .

 یه لحظه تصمیم گرفتم همه ناراحتیمو فراموش کنم , با بچه ها خندیدم حتی اونقدر که اصلا واقعا فراموش کردم که ناراحت بودم.

حالا تو راه هم که برمیگشتم از دست حرفای یکی از بچه هاکه خیلی هم دوسش دارم داشتم خودم با خودم میخندیدم , گفتم الان یکی ببینه میگه چرا داره با خودش میخنده  


خدارو شکر دیگه ناراحت مشکلم نبودم چون بعد از مغرب مشکلم حل شد.


  خدایا بابت همه چی شکر  


آگاه باشید ! 

خنده و شادمانی

بهترین نیایش جهان هستی است

و نزدیکترین راه بسوی خداوند...


انسان شاد !

دیگران را آزار نمیدهد

بلکه آنها را نیز در شادی خود

سهیم میکند ...


منبع : درخشندهتوکل
برچسب ها : توکل ,ناراحت ,خیلی ,ناراحت بودم ,عَلَى اَللّٰهِ

دو راهی

:: دو راهی





فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ ۖ إِنِّی لَکُم مِّنْهُ نَذِیرٌ مُّبِین  50 ٌ ذاریات


پس به سوی خدا بگریزید، که من از سوی او برای شما بیم‌دهنده‌ای آشکارم!


?


انسانهای موفق بلندپرواز هستند.


 هوشیارانه انتخاب میکنند تا بهترین نوع زندگی را داشته باشند و نمیگذارند زندگیشان به طور اتوماتیک سپری شود.




 به وضوح و دقیق میدانند که چه چیزی در زندگی می خواهند و چه نمی خواهند.

 بیشتر از تقلید، نوآوری می کنند. 


در انجام کارهایشان امروز و فردا نمیکنند



سال 81 تدریس حفظ یک ساله داشتم طرحی بسیار سخت و در عین حال شیرین.

بچه ها باید تصمیم میگرفتن که یک سال تمام کارهایی که داشتند حتی تحصیل رو یک سال کنار بذارند ولی در عوض حافظ کل قرآن بشن .

انتخاب براشون خیلی سخت بود  تو دوره آزمایشی باید تصمیم نهایی رو میگرفتن .

یکی از بچه ها خیلی مردد بود .

یه روز صبح اومد گفت خانم,

ببخشید من یه خواب دیشب دیدم که یه نفر تو خواب همش به من میگفت ففروا الی الله  نمیدونم یعنی چی ؟

من.نمیدونم این چیه حدیثه یا قرآنه؟

چرا دائم تو خوابم تکرار میشد ؟


من گفتم این ایه تو سوره ذاریاته معنی اون هم اینه که فرار کنید به سوی خدا .

اولش خیلی تعجب کرد بعد دیدم خیلی هم خوشحال شد گفتم چرا اینقدر خوشحالی حالا؟؟؟

 گفت آخه این خواب مشکل منو حل کرد , خدارو شکر حالا دیگه مصمم شدم که حفظ قرآن رو ادامه بدم . 


 هر کسی از دوست و فامیل شنیده که من میخوام برم حفظ یک ساله دائم دارن بهم میگن که ارزش داره که یک سال همه کاراتو بذاری کنار وبری قرآن حفظ کنی؟ 

 این خواب درست انگار میخواست مشکل منو حل کنه حالا با خیال راحت میتونم به حفظم ادامه بدم .


خدارو شکر اون سال قرآن رو خیلی خوب حفظ کرد.


خدایا تو دوراهی های زندگی تنها تو میتونی بهم کمک کنی تا بهترین تصمیم رو بگیریم .

منبع : درخشندهدو راهی
برچسب ها : خیلی ,خواب ,قرآن ,تصمیم ,زندگی ,باید تصمیم

خروس بی محل

:: خروس بی محل






فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَدًا فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتَّى یُؤْذَنَ لَکُمْ وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَى لَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ" 28 نور


"و اگر کسی را نیافتید باز وارد نشوید تا اجازه یابید، و چون (به خانه‌ای درآمدید و) گفتند: برگردید، به زودی بازگردید که این برای تنزیه و پاکی شما بهتر است، و خدا به هر چه می‌کنید داناست


هرگز جواب رد، شما را ناراحت نکند، چه بسا صاحب خانه در حالتى است که از دیدن شما در آن حالت ناراحت مى‏شود.

و از آنجا که به هنگام شنیدن جواب منفى گاهى حس کنجکاوى بعضى تحریک مى‏شود و به فکر این مى‏افتند که از درز در، یا از طریق گوش فرا دادن و استراق سمع مطالبى از اسرار درون خانه را کشف کنند در ذیل همین آیه مى‏فرماید: «و خداوند به آنچه انجام مى‏دهید آگاه است» (وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ). تفسیر نمونه



تا حالا شده بخواید یه مهمونو بپیچونید ؟

اونم مهمونی که هر کاریش میکنی نمیپیچه.


از مشهد تازه رسیده بودیم خونه خیلی کار داشتم  تلفن خونه  زنگ زد شماره رو دیدم نمیخواستم بردارم .


چرا نمیخواستم بردارم ؟


الان میگم .

.

از مکالمه تلفنی طولانی متنفرم


از گفتن دیگه چه خبر بدتر از اولی .


خب دیگه چکارا میکنی. این دیگه بدتر .


خلاصه بگم من تلفن طولانی دوست ندارم و حالا داشته باشید تو این همه کار این شماره یکی از اونایی بود که ....


دیدم ول کن نیست پشت هم داره زنگ میزنه مجبور شدم برداشتم .


نیم ساعت داشت حرف میزد خدایا جکار کنم کلی کار دارم اصلا حواسم به حرفاش نبود و دلم میخواست قطع کنه,  بدبختی اینجا بود که پشت خطی هم نداشتیم والا یه زنگ خودم با موبایل میزدم خونه تا راحت شم .

بعد از یه مکالمه طولانی خدارو شکر  قطع کرد و گفت فعلا خداحافظ و من از کلمه فعلا در اون لحظه چیزی نفهمیدم


باید دو شبانه روز میرفتم برای تربیت داوری که از صبح تا شب کلاس بود تو همین گیر و دار قرار بود برا سعیده خواستگار بیاد و ده ها کار دیگه .


حالا بقیه داستان دوست که از اقوام بود .

دوباره زنگ زد .


بفرمایید: ببین خونه ای ما میخوایم بیایم خونتون منم با این همه کار, گفتم الان که نه چون دارم میرم کلاس گفت خب  برو کلاس فعلا خداحافظ .


شب که از داوری خسته برگشتم  تلفن خونه داشت زنگ میخورد تا شماره رو دیدم مثل کسی که برق سه فاز گرفتش لرزیدم گفتم هیچکس تلفن رو برنداره ها من دارم از خستگی میمیرم نه میتونم حرف بزنم نه پذیرایی کنم .


موبایل چندین بار زنگ خورد باز جواب ندادم .


موبایل بچه ها جدا جدا هر کدوم تقریبا 4بار پشت سر هم .


موبایل حبیب خلاصه صدای تلفن امانمونو بریده بود با شماره ناشناس زنگ زد باز ما برنداشتیم دیگه داشتیم سرسام میگرفتیم آخه تلفن هم نمیتونستیم قطع کنیم چون خواستگار هم قرار بود زنگ بزنه و با هم قرار بزاریم خلاصه بعد از این هم اضطراب شروع کرد به پیامک دادن که ما میخواستیم بییایم فقط زیارت قبول به شما بگیم مثل اینکه خوشتون نمیاد ما دیگه مزاحمتون نمیشیم و از این حرفا ....


ما هم همه  با هم گفتیم خدارو شکر !!!


راستی این مهمون حبیب خداست ؟

داشتم این ایه رو برا دانشجو ها توضیح میدادم که یاد این خاطره افتادم .

راستی چه خوبه یه بار هم شده سری به این آیات بزنیم تا ببینیم همینطوری که گفتند مهمان حبیب خداست در جای دیگه هم تاکید میکنه اگه صاحبخونه شرایطش مهیا نیست برگرد این برای شما بهتر است .

منبع : درخشندهخروس بی محل
برچسب ها : خونه ,موبایل ,شماره ,فعلا ,کلاس ,حبیب ,حبیب خداست ,فعلا خداحافظ ,نمیخواستم بردارم , تلفن خونه ,تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ

کربلا

:: کربلا

و" فدیناه بذبح عظیم."

 107 صافات


«و ما قربانی بزرگی را فدای او ساختیم




تا وقتی طعم کربلا رو نچشیده بودم هر کی هر چی میگفت زیاد تو کتم نمیرفت 

فک کنم سال  85 بود من تو قم تدریس حفظ یک ساله داشتم از اول با بچه ها طی می کردیم که مسافرت نباید برن و خیلی دیگه از نباید ها که بندگان خدا قبول میکردن البته این در واقع لطف بود در حقشون چون واقعا حفظ یک ساله  کار طاقت فرسایی بود 

وسط سال یکی از دخترا گفت که می خواد بره کربلا جواب صریح من فقط کلمه نه بود هزار دلیل اورد که منو راضی کنه ولی من راضی نشدم تقریبا داستان مرغ یه پا داره بود

رفت از مدیر اجازه بگیره که مدیر هم گفت هر چی استادت بگه من دخالت نمیکنم خلاصه من گفتم اگه رفتی دیگه سر کلاس نیا و ....

فردا دیدم نیومد فهمیدم رفته 10 روز گذشت یه روز دیدم در کلاسو باز کرد سلام کرد اومد و نشست بعد از درس یه سوغاتی برا من اورده بود که قبول کردم و زیارت قبول بهش گفتم زنگ خورد میخواستم از کلاس برم بیرون که گفت خانم از فردا بیام دیگه منم خیلی زود بدون معطلی گفتم نه ببخشید همون که گفتم انشاالله سال بعد در خدمتیم گفت یعنی نیام !!!

 من که هنوز سوغاتیش تو دستم بود با پرویی گفتم نه!!!

چن روز گذشت .....


من معمولا ماجراهای جالب کلاسو تو خونه تعریف میکردم این ماجار رو داشتم تعریف میکردم که یه دفعه حمید جوش اورد با عصبانیت گفت مامان تو چکار کردی سفر کربلا قضیش جداس زود بگو شاگردت برگرده سر کلاس گفتم برو بابا چه فرقی میکنه...که سخنرانیش گل کرد اینقدر گفت که دیگه از کارم پشیمون شدم ولی نمیدونستم چه جوری برشگردونم که خرابتر از این نشه 

فردا که رفتم به دفتر دار گفتم زنگ بزن بیاد کارش دارم  دختر ه اومد بهش گفتم یه فرصت بهت میدم برو تو خونه حفظ های عقب افتادتو انجام بده به کلاس که رسیدی بیا یادمه اون موقع بچه ها سوره حج بودن با شنیدن حرف من انگار بال در اورده بود رفت وبعد از یه مدت کوتاه به کلاس برگشت

واقعا حمید حق داشت عصبانی بشه

 تو همه چیز امام حسین استثنا س


سلام بر سر های بریده شده دشت کربلا

خدایا زیارت کربلا رو روزی دائمی ما قرار بده

 

منبع : درخشندهکربلا
برچسب ها : گفتم ,کربلا ,کلاس ,قبول ,تعریف میکردم

بازبینی زندگی

:: بازبینی زندگی




وَ وُضِعَ اَلْکِتٰابُ فَتَرَى اَلْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّٰا فِیهِ وَ یَقُولُونَ یٰا وَیْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا اَلْکِتٰابِ لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً وَ لاٰ یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً (٤٩)کهف


و کتاب اعمال نیک و بد خلق را پیش نهند، آن گاه اهل عصیان را از آنچه در نامه عمل آنهاست ترسان و هراسان بینی در حالی که (با خود) گویند: ای وای بر ما، این چگونه کتابی است که اعمال کوچک و بزرگ ما را سر مویی فرو نگذاشته جز آنکه همه را احصا کرده است؟! و در آن کتاب همه اعمال خود را حاضر بینند و خدا به هیچ کس ستم نخواهد کرد


میگن تو قیامت اعمال انسان مثل یه فیلم میاد از جلوی چشمش میگذره و تمام زندگیش  تو چن لحظه نشونش میده خیلی بهش فکر کردم که چه جوری میشه مثلا 80 سال زندگیو با دور تند ببینی .

ولی امشب که رفتم سینما فهمیدم با چن لحظه هم میشه خاطرات زنده بشن.


بعضی وقتا با یک فیلم میتونی یه دور قمری بزنی به گذشته .

 فیلم نفس چقدر زیبا بود.


 فیلم  برای من هر تیکش یه خاطره بود آخه میرفت تو سال های قبل از انقلاب.


پدر خانواده آسم داشت و دخترکوچک تنها دعاش خوب شدن پدر بود.

 منو برد به بچگی خودم وقتی آقام حمله آسم بهش دست میداد دیگه دنیارو دوست نداشتم.


بچه ها مادر نداشتن با نامادری پدر زندگی میکردن .


منو برد به وقتی مامان رفت و بی بی که نامادری آقام بود اومد پیش ما که تنها نباشیم.


فیلم همینطور داشت نمایش میداد انگار منم داشتم باهاش میرفتم. 

مدرسه و کتک های ناظم به دخترک .


منو برد به دبستان کلاس دوم مبصر منو برد دفتر فک کنم مشق حسابو ننوشته بودم  آقای مدیر گفت دستتو بگیر بالا !! 

منم با ترس دستمو گرفتم و چن تا با خط کش چوبی زد کف دستم خیلی دردم اومد ولی همون شد دیگه درسم خوب شد نمیدونم چوبش جادویی بود خورد بهم بعدش همش شاگرد اول شدم .


تو فیلم انقلاب شد .

یادش بخیر مدرسه راهنمایی و تظاهرات و دم در مدرسه تانک و سرباز و آخرش پیروزی و دیدن امام که چقدر لذت بخش بود.

انتظار در صف طولانی ;بالاخره تو مدرسه رفاه امامو دیدم عجب ابهتی یادش بخیر.

تو فیلم جنگ شد .


یادم افتاد وقتی آماده میشدم برای اول دبیرستان صدای مهیبی اومد گفتن مهرآبادو زدن و من تازه فهمیدم جنگ شد ,جنگ راست راستکی و همش وضعیت قرمز و پناهگاه.


و دخترک معصوم فیلم به شهادت رسید و قصه تمام شد,

تمام مدت تو سینما چشمام خیس بود.

خدایا کمکم کن و پناهم بده در روزی که هر کس باید تنها بشینه پای فیلمی 

که در دنیا خودش بازی کرده با این وضعیت اونجا هم فک کنم مثل سینما چشمام خیس باشه .


کارگردان این دنیا خداست

مهم نیست نقش ما در این مجموعه ثروتمند است یا تنگدست؛

سالم است یا بیمار؛


مهم این است که محبوب‌ترین کارگردان عالم نقشی به ما داده که باید به بهترین شکل آن را ایفا نماییم؛


نباید از سخت بودن نقش گله‌مند بود؛


چرا که سخت بودن نقش نشانه اعتماد کارگردان به شایستگی بازیگر است …


امیدوارم در هر نقشی که هستیم خوش بدرخشیم



منبع : درخشندهبازبینی زندگی
برچسب ها : فیلم ,مدرسه ,اعمال ,کارگردان ,تمام ,سینما ,سینما چشمام ,یادش بخیر

عجیب ولی واقعی

:: عجیب ولی واقعی


کل نفس ذآئقه الموت ثم الینا ترجعون  57 عنکبوت


 هر نفسی مرگ را چشنده است و سپس بسوی ما باز گردانده می شوید


❤️❤️


خیلی از مرگ میترسم یعنی مثل یه بچه اینو بگم تا حالا که به این سن رسیدم مرده شور خونه نرفتم یعنی وحشت میکنم مامانم خدا رحمتش کنه همیشه میگفت تو باید با راننده مرده کش ازدواج کنی تا ترست بریزه چه میشه کرد این هم راه کار مادرای قدیم برای رفع ترس.


بیشتر از این میترسم که بعد از مردن چه اتفاقی قراره برام بیفته؟؟؟


 تا اینکه یه روز تو یه موسسه قرآنی بودیم که آقایی که دوست مدیر موسسه بود اومد اونجا.


 کسی بود که یک بار مرده بود و زنده شده بود البته این شخص یکی از قراء معروف هستند که در وزارت خارجه مشغول به کار هستند وجریان زنده شدنشون به خواست رهبر به صورت فیلم در اومد 


خلاصه حالا اینارو گفتم تا اصل ماجرارو از زبان خودش که تو موسسه گفت براتون تعریف کنم


 البته اینو بگم با این همه تعریف و شنیدن این ماجرای عجیب  یک ذره از ترس من نسبت به مرده و مردن کم نشد .


این آقا محل کارش تو وزارت امور خارجه بود صحبت هارو از زبان خودش مینویسم:


صبح روز شنبه من وارد وزارت شدم سوار آسانسور که شدم احساس کردم یه چیزی مثل مشت خورد تو سینم و احساس درد شدیدی کردم وارد اتاقم شدم حالم بد شد فکر کردم معده درد گرفتم چون شدیدشد  همکاران منو بلافاصله رسوندن بیمارستان سینا میدان حسن آباد  شنیدم که دکتر داره میگه ایشون سکته کرده و سریع شروع کردن یه سری وسایل به من وصل کردن صدای دستگاه که به من وصل بود میشنیدم :

دنگ دنگ بعد یهو صدا دستگاه قطع شد انگار سبک شدم واز تختم بلند شدم  وهمسرمو میدیدم که داره گریه میکنه و میزنه تو سرش و من هر چی میگفتم من سالمم اون متوجه نمیشدانگار منو نمیدید صدای دکتر و میشنیدم که میگفت متاسفم ایشون فوت کردند.


من دیگه بعدش از تختم جدا شدم و به طرف بالا با سرعت میرفتم مثل طبقات آسانسور و دیگه از اتاقی که توش بودم خبری نبود همینطور که بالا میرفتم یه کس دیگه کنار من بود و با من بالا میرفت لباس بلندی داشت ولی انگار پا نداشت بالا که میرفتیم طبقاتی میدیدم که یه عده آدم نشسته بودن و منو نگاه میکردن همینطور معطل و بیکار.


بعد همینطور که بالا میرفتم با سرعت زیاد رسیدم به یه فضای بزرگی که عده زیادی آدم اونجا بودن بعد یکباره صدای قرآن خوندن خودمو شنیدم که داشتم ایه وننزل من القران ما هو شفا رو تلاوت میکردم و صدا تو گوشم پخش میشد بعد دیدم دو نفر اومدن جلوی من یکی قد کوتاه و چاق و یکی قد بلند من فقط از گردن به پایین ا ونارو میدیدم ولی صداشونو میشنیدم 

یه دفعه یکیشون اومد جلو کنار من گفت اینو برا چی اوردید برشگردونید بعد انگار من از  یه ارتفاع بلندی افتادم پایین و نشستم روی تخت با صدای بلند گفتم   یا حسین   بعد شنیدم که همه اطرفیان از دکتر و پرستار  فریاد میزدن  مرده زنده شد مرده زنده شد !!!!!

و جیغ میزدن من تو حال خودم نبودم که منو به بخش منتقل کردن بعدها از دکتر که پرسیدم گفت تو 3 دقیقه مرده بودی و گواهی فوت تو  امضا شده بود   .

خدایا همه چیز در 3 دقیقه فقط  بعدا  فهمیدم که وقتی به همسرم خبر داده بودن که من سکته کردم همون موقع 14 تا گوسفند برای هیئت 14معصوم نذر کرده بود .

خدایا دعا چکار میکنه یعنی اینهمه قدرت داره و ما ازش غافلیم.

بعد از این داستان هم من هنوز از مردن میترسم خدایا لطفا به من یه مرگ راحت بده ازت ممنون میشم .

منبع : درخشندهعجیب ولی واقعی
برچسب ها : مرده ,زنده ,دکتر ,صدای ,انگار ,میرفتم ,بالا میرفتم ,زبان خودش

گمشده

:: گمشده



بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان 
یس 
 یاسین 
وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ ۲
سوگند به قرآن حکمت‏ آموز
❤❤

مهدی برادر کوچیک من اون سال فک کنم 14 سال داشت معمولا وقتی از مدرسه برمیگشت با بچه های کوچه فوتبال بازی میکرد اون سالها مثل حالا نبود

  که بچه ها با یه گوشی سرگرم بشن و از جاشون  تکون نخورن .


یه روز صبح که از خونه اومدم بیرون دیدم کوچه پراز پلیس و آدمه یعنی انگار تمام محل اینجا جمع شده بودن


همه داشتن میزدن رو دستاشون و خدا خدا میکردن وای خیلی وحشتناک بود اصلا باورم نمیشد مگه میشه !!!!!!


صبح زود رفتگر جعبه بزرگی رو گوشه خیابون میبینه که خیلی تر و تمیز بوده و  درشو باز میکنه که ببینه چی توشه که با دیدن داخل کارتون وحشت زده فرار میکنه به طرف کلانتری


خدای من چیزی که دیده بود جسد کاملا تکه تکه شده پسر همسایه بود دیگه بقیشو نمیتونم بگم .... 


مهدی وقتی فهمید اصلا نمیتونست باور کنه آخه دیروز با هم داشتن بازی میکردن بچه های محل همه بهت زده شده بودن انگار دیگه نمیتونستن مثل قبل بازی کنن.

ولی معلوم نشد کی بوده لااقل اگه الان بود میگفتیم داعش ...


چند روز بعد .... 


من خونه پدرم بودم مهدی همیشه وقتی عصر میرفت بیرون دیگه غروب میومد خونه .

غروب شد نیومد, شب شد نیومد,صبح شد نیومد.

 خدایا چکار کنیم ؟؟؟

ما خواهر رو برادرا به هر کجا بود سر زدیم از کلانتری تا بیمارستان ها ولی انگار مهدی آب شده بود رفته بود تو زمین نبود که نبود

چون هم پدرم و هم مادرم فوت کرده بودن مهدی با خواهر بزرگم زندگی میکرد .


2 روز گذشت دیگه از گریه کردن و گشتن خسته شده بودیم با این اتفاقی که برای پسر همسایه هم افتاده بود ترسمون هی بیشتر و بیشتر میشد .


زن عمو راضی زن خیلی مومنیه خدا حفظش کنه همیشه قرآن میخوند ساعت فک کنم 2 بعد از ظهر بود که دیدم اومد خونمون گفت خبری نشده؟؟

 گفتیم نه, دیگه جایی نمونده که نگشته باشیم .


زن عمو گفت یه لباس مهدی رو بدید که زیاد تنش میکرده ,ما رفتیم فوری براش اوردیم  زن عمو وضو گرفت سجاده انداخت شروع کرد به نماز خوندن, لباس مهدی رو گذاشت جلوش و بعد نماز سوره یاسین خوند و به کلمه مبین میرسید فوت میکرد به لباس بعد که تموم شد گفت لباسو آویزون کنید روی طناب رو به آفتاب الان ازش خبر میاد.


 ما هم خیلی زود لباسو رو به آفتاب انداختیم ضمنا بگم زن عمو مادر شهیده.

 محمود عزیز یادت بخیر.


چند ساعت بعد هنوز آفتاب غروب نکرده بود


زنگ خونه به صدا در اومد من رفتم دم در آقای غریبه ای بود گفت پسرتون برگشت ؟

من که هل شده بودم خواهرم رو صدا زدم گفتم نه آقا چند روزه پیداش نیست بعد گفت تا حالا سابقه داشته بیرون از خونه باشه ما همگی با هم گفتیم نه بابا همیشه غروب بعد از بازی خونه بود خلاصه با چن تا سوال دیگه که دیگه داشت جونمون  بالا میوورد گفت پسرتون پیش ماست !!!


عه پیش شما چکار میکنه اصلا شما کی هستید ؟؟؟


بعد اون آقا با یه ژست خاصی گفت شما کار نداشته باشید فردا بییان دایره جنایی پسرتونو تحویل بگیرید


ما که لال شده بودیم و  از یه طرف هم خوشحال از این که پیدا شده بود دیگه از اون آقا سوال نکردیم .


فردا مهدی برگشت خونه .


تعریف کرد که تو پارک نزدیک خونه بازی میکردیم که چن تا مرد اومدن و به من گفتن سوار ماشین شو گفتم کجا ؟؟؟خواهرم منتظرمه منو کجا میبرید باید خبر بدم .

 ولی اونا گوش نکردن .


منو بردن بازجویی که تو با مقتول همبازی بودی در مورد قتل چیزی میدونی یا نه و از این سوال ها....

بعد ها پلیس گفت یه باند قاچاق پسر این خانواده رو به قتل رسونده بوده و ما از جزئیات دیگه چیزی نفهمیدیم .


خدارو شکر  که مهدی به برکت سوره یس و آبروی مادر شهید سالم برگشت .

حتما نظر بذارید ممنون

منبع : درخشندهگمشده
برچسب ها : مهدی ,خونه ,بازی ,غروب ,خیلی ,نیومد ,لباس مهدی

ترس

:: ترس

یَسْتَخْفُونَ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ یَسْتَخْفُونَ مِنَ اَللّٰهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ یُبَیِّتُونَ مٰا لاٰ یَرْضىٰ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ بِمٰا یَعْمَلُونَ مُحِیطاً (١٠٨)نساء


 از مردم شرم می‌کنند ولی از خدا شرم نمی‌کنند و حال آنکه او با آنهاست هنگامی که شبانگاه سخنانی ناپسند در دل می‌اندیشند، و خدا (در آن حال هم) به هر چه کنند آگاه است



سال 64 بود عروسی دوست حبیب بود که اتفاقا با هم همسایه بودیم .


تازه انقلاب تموم شده بود  جنگ بود و خب یه سری قوانین برا مردم هنوز تازگی داشت .


عروسی تو سالن بود و اون سال ها اگه صدای موزیک زیاد بود از کمیته میومدن برای تذکر البته خودتون میدونید تذکر چیه


خلاصه برادران و خواهران کمیته نیت خیر داشتن ولی نمیدونم چرا مردم ازشون میترسیدن هنوز برام روشن نشده .


رفتیم عروسی ,خب عروسی بود با همه رسم و رسوماتش.


شام که خوردیم چون من تنها بودم زود لباس هامو تنم کردم و آماده شدم .

 اون وقتا مقنعه مد بود اونم از نوع مشکی که سرم کردم و روی صندلی در ورودی سالن نشستم تا حبیب منو صدا کنه که بریم .


چند دقیقه که نشسته بودم یه لحظه دیدم یه ول وله ای تو سالن شده همه دارن تند تند لباس میپوشن ,روسری سر میکنن و خودشونو جم و جور میکنن فکر کردم موش اومده تو سالن چون جیغ میکشیدن و این طرف اون طرف میرفتن من با تعحب داشتم نگاه میکردم


 که دیدم مادر داماد که همسایه بود یه دفعه اومد جلو من بعد به بقیه گفت اینو میگید کمیته ای و شروع کرد به خندیدن .....


این که خانم حبیبه همسایمونه کمیته کجا بود !!!


تازه فهمیدم چی شده


مقنعه مشکی و نشستن روی صندلی در ورودی و نگاه کردن به خانم ها کار دستم داده بود .


بعد از کلی خنده همه راحت شدن و با خیال راحت رفتن تا به بقیه مراسم برسن.


راستی اگه از خدا هم اینقدر که از یک کمیته ای مترسیم میترسیدیم چه زندگی زیبایی داشتیم .  لطف کنید نظر بذارید

منبع : درخشندهترس
برچسب ها : کمیته ,سالن ,عروسی ,مردم ,مِنَ ,یَسْتَخْفُونَ مِنَ

تنهایی

:: تنهایی

لِیَوْمِ الْفَصْلِ    13 مرسلات

برای روز جدایی


وَمَا أَدْرَاکَ مَا یَوْمُ الْفَصْلِ   14 مرسلات


و چه دانی که روز جدایی چیست؟




آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست. بیشتر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگری هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد. یکیش مثل تنهایی است. خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت دراشتباهند، وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی ، آنی مریض می شوی، بدترین نحوست ها می آید سراغت ، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی، کاش مریض باشی ولی تنها نباشی...



عباس معروفی



یه دفعه انگار تنها شدم تازه داشتم فکر می کردم به داشته ها به چیزایی که انگار تا حالا بهشون فکر نکرده بودم .


همه رفتن !!!


بچه ها رو راهی کردم کربلا با التماس دعا و خودم موندم تنهای تنها!!


جا مانده از سفر !!


با دنیایی از حسرت!!!


یه روزایی اونایی که میرفتن کربلا تو چشم بودن براشون بنر میزدن گل میخریدن و .....


حالا ما که جاموندیم شدیم تو چشم .

چقدر سخته.


یادش بخیر پارسال برای اولین بار پیاده روی, خستگی, شمردن ستون ها  و انتظار کربلا .


وقتی رسیدیم کربلا برای اولین بار که رفتیم حرم تو یه صف طولانی ایستادیم من که بلد نبودم چون اولین بارم بود با دوستان رفتیم اونا گفتن بیا ما بهت نشون میدیم 

صف که تموم شد دسته دسته وارد حرم میشدن که نوبت ما رسید من با بچه های جامعه القران بودم 


 طنابی که بسته بودن باز شد ما با جمعیت زیادی وارد شدیم یه دفعه جلوم یه ضریح دیدم فوری چسبیدم بهش پیش خودم گفتم چه نزدیک چه  زود رسیدم به امام حسین !!!

که دیدم بچه ها دارن میخندن و کلی منو دست انداختن گفتن خانم ابوترابی بیا بابا امام حسین کجا بود چسبیدی به قبر ابراهیم مجاب


ای بابا مارو میگی کلی خجالت کشیدیم گفتم حالا میگید ؟؟؟


خندیدن گفتن خب شما نگفتی چرا بقیه دارن تند تند میرن جلو.


  دارن کجا میرن؟؟؟


 هیچکس اینجا نمیمونه .


خلاصه من برای اولین ضریح زیبای امام حسین و دیدم بسیار زیبا بود و وصف نشدنی .


  جاتون خالی خیلی خوش گذشت صفایی داشت.


اللهم ارزقنا زیارت قبر حسین (ع)

منبع : درخشندهتنهایی
برچسب ها : تنهایی ,حسین ,اولین ,کربلا ,دارن ,حالا ,امام حسین ,برای اولین

بهشتیان

:: بهشتیان



رَبَّنَا وَأَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدْتَهُمْ وَمَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ وَذُرِّیَّاتِهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ۸غافر


پروردگارا آنان را در باغهاى جاوید که وعده‏ شان داده‏ اى با هر که از پدران و همسران و فرزندانشان که به صلاح آمده‏ اند داخل کن زیرا تو خود ارجمند و حکیمى



امروز رفتم دانشگاه روز اول ترم جدید  دلم نمیخواست برم چون باید میرفتم خیابون جمهوری ...

 وقتی رسیدم چهار راه استانبول گلوم پر از بغص شد بوی دود و آتش هنوز منطقه رو پر کرده بود جایی که هر روز پر از ازدحام بود انگار همه ساکت بودند انگار شهر گریه میکرد نم نم بارون با اشک هام یکی شد خدایا ....

دلم میخواست چادرم رو بندازم رو صورتم بشینم با مادراشون همدری کنم مویه بکشم و ناله کنم . 

5 سال همسایه پلاسکو بودیم هر صبح که از خونه میزدم بیرون قامت بلندش رو سر کوچه میدیدم .

امروز دیگه نه از قامت عزیزای اتشنشان خبری بود نه از قامت بلند پلاسکو .

خوش به سعادتشون انسان های بزرگی که ایثار را به تمام معنا عمل کردند 


آفرین بر شما عزیزان بهشت گوارای وجودتان

منبع : درخشندهبهشتیان
برچسب ها : قامت

مرغ آمین

:: مرغ آمین


 بس دعاها کان زیان است و هلاک


 وز کرم می نشنود یزدان پاک


 مثنوی  



وَ یَدْعُ اَلْإِنْسٰانُ بِالشَّرِّ دُعٰاءَهُ بِالْخَیْرِ وَ کٰانَ اَلْإِنْسٰانُ عَجُولاً (١١) اسراء


" و آدمی ، شرّ و بدی را طلب می کند چنان که گویی خیر و نیکی را می جوید و انسان همیشه عجول و شتاب زده بوده است 


این آیه خیلی جالبه تا حالا شده شما هم چیزی از خدا با اصرار بخواید بعد که بهتون داده شده پشمیون بشید؟


از قدیم میگفتن مواظب دعا کردنت باش ممکنه مرغ آمین رو شونه ات نشسته باشه !

...

چهلم مادربزرگ مهسا دوست فرزانه بود .


داشتیم در باره مادر بزرگش حرف میزدیم که رسیدیم به قسمت جالب زندگیش


فرزانه گفت مامان ، بنده خدا عمه ی مهسا تنها شد با این همه مشکل که با مریضی مادرش داشت بعد فوتش حالا باید تنها زندگی کنه.


گفتم مگه عمش چند سالشه؟

گفت سنش زیاده اما خودش خیلی مشکل داره و نتونسته ازدواج هم بکنه


میدونی داستان ازین قراره که خدا بیامرز مادر بزرگ مهسا چهار تا پسر داشته و. دائم دعا میکرده خدا بهش دختر بده و دست بردار هم نبوده انگار دیگه هیچ چیز دیگه از خدا نمیخواسته.


وقتی میبینه که دعاش مستجاب نمیشه درست در زمانی که مرغ آمین روی شونه اش نشسته بوده یه دعایی میکنه عجیب غریب! فک میکنه اگه اینطوری دعا کنه بهتره، میگه: خدایا تو یه دختر بهم بده حتی اگه یه دست و یه پا نداشته باشه!!!

خدا دعای مادربزرگش رو مستجاب میکنه و یه دختر که همین یکی یه دونه عمه ی مهسا باشه رو بهش میده اما...

دختری که دستاش انگشت های زیادی داره، شست یکی از دستاش استخون نداره،  قلبش سمت راسته و جای معده و روده اش هم جابجاست گردن هم نداره و نمیتونه مادر بشه و قد خیلی کوتاهتر از نرمالی هم داره... واسه همینه که نتونسته ازدواج کنه اما زن خیلی موفقیه و تمام سالهای عمرش کار دولتی داشته و کار کرده اما نتیجه دعای اشتباه مادرش سرنوشتش رو عوض کرده 

که البته این هم از ازمایشات الهیه...


شاید برای همینه که اینقدر سفارش شده دعاهای ائمه رو بخونیم و دعا کردن رو یاد بگیریم برای اینه که در دعا مودب باشیم  و هر دعایی نکنیم 

خداوند خیر بنده هاشو بهتر از همه میدونه


خدایا از تو میخوام هر آنچه خیره  بر زبان بیارم و جز خیر از تو نخواهم

الهی آمیـــن.

منبع : درخشندهمرغ آمین
برچسب ها : خیلی ,مهسا ,میکنه ,دختر ,مادر ,آمین ,نتونسته ازدواج

پیراهن یوسف

:: پیراهن یوسف


اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیرًا وَأْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ ۹۳یوسف


این پیراهن مرا ببرید و آن را بر چهره پدرم بیفکنید [تا] بینا شود و همه کسان خود را نزد من آورید



امیدوار باش!

تا وقتی چشمی هست که با تو اشک می ریزد،

می توان رنج زندگی را تحمل کرد ...


ژان کریستف

 رومن رولان


خدایا انگار وقتی میخوای مصیبتی بدی اول صبرشو میدی 

چون میدونی ما طاقتشو نداریم


تعجب میکنم چطور میتونم زندگی کنم چطور تونستم یک هفته طاقت بیارم با این مصیبت پلاسکو 

هر لحظه که فکر میکنم بی اختیار اشک هام سرازیر میشه 


خدایا به مادراشون صبر بده میدونم و باور دارم که این عزیران در دامان مادرانی بزرگ شدند که از کودکی عشق و ایثار رو خودشون یادشون دادند 


چند روز پیش سری به محله قدیمی زدم چشمم افتاد به کوچه ای که تازگی به اسم محمود ابوترابی پلاک کرده بودند 

بی اختیار رفتم تو فکر یادم اومد وقتی محمود مثل سرو بلند و زیبا  رفت جبهه و 11 سال بعد محمود برگشت ولی فقط چند پاره استخوان در یک جعبه .....

موقع تشیع وقتی زن عمو مثل یک کوه بالای سر تابوت ایستاده بود محمد پسرعموی عزیزم گفت مامان بشین محمود رو ببین همینطوری که خوابیده بودند در کانال به شهادت رسیده بودند و ....


زن عمو همینطور که ایستاده بود بدون اینکه حتی سرشو پایین کنه برای دیدن استخوان ها با صدای محکم و اشاره دست گفت محمود و در راه خدا داده بودم ببریدش

 نمیخوام ببینم 


آفرین به چنین مادرانی 

آفرین به این این تربیت حسینی 


خدایا به خانواده های جان باختگان این فاجعه عظیم صبر جمیل عطا کن 

امین

منبع : درخشندهپیراهن یوسف
برچسب ها : محمود ,خدایا

محل قرارگیری آمارگیر www.neginpop.ir

پاپ کده | کسب درآمد از پاپ آپ چیست , کسب درآمد از پاپ آپ در بلاگفا , کسب درامد از پاپ آپ خارجی , کسب درآمد با پاپ آپ , اس پاپ آپ - سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد ازطریق پاپ آپ , کسب درآمد از اینترنت پاپ آپ , کسب درامد اینترنتی پاپ اپ , اموزش کسب درامد از پاپ اپ , نحوه کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از پاپ آپ , بهترین سایت کسب درآمد از پاپ آپ , اسکریپت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از پاپ اپ فیس نما , بهترین سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد بالا از پاپ آپ , بیشترین کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از بهترین پاپ آپ ها , بهترین سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , چگونه از پاپ اپ کسب درامد کنیم , نحوه کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از طریق پاپ آپ - poppop , معرفی سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , معرفی سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , سامانه کسب درآمد از پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درآمد از راه پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ شرکت راه گستر قرن , چگونگی کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از تبلیغات پاپ آپ